کلینیک
توانبخشی ولیعصر

برای اولین بار در کرج بزرگ استفاده از بیو فید بک
و سیمولاتور اسب سواری
در درمان انواع
اختلالات جسمی - ذهنی -حرکتی
د رمان انواع
اختلالات گفتاری بزرگسالان و کودکان
سکته مغزی - فلج
مغزی - لکنت - ناشنوایی - کم شنوایی
کم توانی ذهنی و درمان اختلالات یادگیری
و اوتیسم
تعیین بهره هوشی و
آماده سازی برای تست
با تعیین
وقت قبلی
آدرس مطب
کلیک کنید


bio feed back
treatment of stuttering
پکیج کامل نرم افزاری بیو فیدبک تراپی شنیداری و
بینایی - پی اف اف و دی ای اف- همراه با
ایجاد افزایش گردش خون در لب تمپورال و اکسی پیتال مغز که منجر
به در مان قطعی و کامل لکنت زبان کودکان و بزرگسالان می گردد
همراه با ریتم دهنده گفتار
مناسب جهت مصارف کلینیکی و استفاده در منزل
به منظور درمان قطعی لکنت زبان
علاوه بر پکیج نرم افزاری دستگاههای لکنت شکن نیز موجود می با
شد که این دستگاهها سالهاست که در درمان لکنت بکار میرود و
نتیجه دائمی داشته است در صورت تمایل برای دیدن کارکرد
دستگاهها و... برای تعیین وقت قبلی از یک ماه قبل با شماره
09121623463 تماس حاصل نمایید
ویژگیهای این بسته نرم افزاری
امکان اندازه گیری نتایج آن جهت ثبت و گزارش نویسی وجود دارد
از لحاظ هزینه های مقدماتی و عملیاتی روشی مقرون به صرفه
است
متناسب با برنامه های فردی و محدودیتهای زمانی می
باشد
با وجود محدودیتهای مکانی و تسهیلات قابل اجرااست
قابلیت انتقال به شرایط خارج از جلسه درمانی را دارد
به گونه ای است که امکان آگاهی و در جریان قرار گرفتن
والدین و دخالت و شرکت آنها در امر درمان از جانب ایشان
وجود دارد
به گونه ای است که در دراز مدت امکان تثبیت و پی گیری را
دارد
به گونه ای است که نهایتا امکان استقلال فرد لکنتی را
ایجاد کرده و از وابستگی وی به درمانگر جلوگیری می کند
این پکیج علاوه بر بهمراه داشتن
نرم افزار تاخیر در پسنورد شنیداری که بصورت بهینه
سازی شده بهمراه مبدل فرکانسی برای استفاده کودکان
لکنتی می باشد
بیو فیدبک بینایی بر اساس مقولات معنایی را نیز در اختیار
فرد قرار می دهد تا نقایص نحوی خود را بهبود ببخشد علاوه
بر آن می تواند مشکلات مربوط به غلبه طرفی نیمکره های مغزی
را نیز بهبود ببخشد
جهت حذف رفتارهای همراه لکنت و تقلا های
فرد لکنتی نیازی به کار مستقیم وجود ندارد زیرا با دستیابی
به گفتار روان این موارد خود به خود حذف خواهد شد
هدف از درمان دستیابی به گفتار عاری از لکنت از طریق ایجاد
گفتار روان و تثبیت آن می باشد
با دستیابی به گفتار روان رفتارهای ثانویه خود به خود حذف
خواهد شد
با روان شدن گفتار بیمار طرز تلقی های نادرست و ترسهای وی
برطرف خواهد شد
بر چسب لکنتی باید از ذهن بیمار زدوده شود . دستیابی به
گفتار روان هر گونه نیاز جهت بالا بردن سطح تحمل فرد در
برابر لکنت را بر طرف می نماید . لکنتی باید عادات صحیح
گفتاری را در خود ایجاد کند و به سطح پایه ای از گفتار دست
یابد و سپس سعی در بسط و گسترش آن داشته باشد
فرد لکنتی نیازی به کسب اطلاعاتی در زمینه لکنت نداشته و
تنها باید گفتار روان را شناخته و آن را به کار ببرد
موفقیت در گرو دستیابی به گفتار روان است و گفتار روان آن
است که در طول 2 دقیقه گفتار پیوسته تنها یک مورد ناروانی
یا کمتر مشاهده شود . این اصول مکتب درمانی ماست به همراه
التقاطی از برخی شیوه های نوین معنایی و تاخیر
در بیوفیدبک شنیداری که خود به تنهایی نرم افزار
گرانبهایی می باشد
در طول درمان بین طرز تلقی فرد لکنتی و
نتیجه درمان رابطه ای چشمگیر وجود دارد
در درمان افراد لکنتی خردسال برچسب زدن روی خرد سال به
تشدید مشکل وی می انجامد و از کار مستقیم با
کودکان اجتناب باید نمود با این همه ما کوشیده ایم که با
ارائه این پکیج این دغدغه مهم و حیاتی
را نیز برای خانواده ها بر طرف نماییم
به منظور سفارش محصول به قسمت ارزیابی وارد شوید

توضیحات
تکمیلی


Rhythmic Speech
دستگاهی
است قابل حمل باوزنی کم که درقالب شکل ظاهری
موبایل ساخته شده است که جهت ریتم دهی گفتار و حرکت
در درمان افراد مبتلا به لکنت زبان و ضایعات نرولوژیک و
تروماهای ناشی از ضربه مغزی و پارکینسون بکار می رود
دارای
دو سیستم تنظیم کننده یکی جهت کنترل تعداد ریتم ها و دیگری جهت
کم و زیاد کردن حجم صدای خروجی دستگاه که از طریق هد ست ظریفی
در لاله گوش قرار می گیرد می باشد در انواع مختلف بنا به
شدت اختلالات تولید می شود

نرم افزار speech corrector
این نرم افزار اختصاصی موسسه گفتار توان گستر با کد رجیستری
است که برای افراد دارای اختلالات
شنوایی (ناشنوا و کم شنوا ) تربیت شنیداری درمان
اختلالات صوت از نوع زیر غیر طبیعی و بم غیر طبیعی و انواع
اختلالات گفتاری تولید شده و قابل نصب بر روی انواع کامپیوترهای خانگی و ..
که با سیستم عامل ویندوز ایکس پی کار می کنند می باشد
مناسب جهت مصارف کلینیکی و خانگی قابل استفاده جهت افراد متخصص
و عادی



D.S.A
دستگاه دی
اس ای با پنج واحد کنترل برای
تنظیم حساسیت ورودی - حجم
فرکانس و بلندی تولیدی - تنظیمات زیر و
بمی و واحد کنترل کننده حجم صدای خروجی و تنظیم تغییرات خروجی تاخیری با
ایجاد افزایش گردش خون در لب تمپورال و اکسی پیتال مغز که منجر به در مان
قطعی و کامل لکنت زبان کودکان و بزرگسالان می گردد همراه با ریتم دهنده
گفتار
به منظور درمان
قطعی لکنت
بهمراه بیو فیدبک بینایی بدو صورت پرتابل و کلینیکی
عرضه گشته است و همراهی مطمئن در تمامی مراحل درمان افراد
ناروان می باشد . بدون نیاز به تنظیم توسط متخصص و مراجعات
بعدی بهمراه دستور العمل کامل جهت استفاده و گارانتی قطعات به استثنای باطری و بدنه دستگاه


Rhythmic Speechنرم افزار
دستگاهی است که جهت ریتم دهی گفتار و حرکت در درمان
افراد مبتلا به لکنت زبان و ضایعات نرولوژیک و تروماهای ناشی
از ضربه مغزی و پارکینسون بکار می رود
قابل نصب بر روی انواع کامپیوترهای خانگی و .. که با سیستم
عامل ویندوز ایکس پی کار می کنند می باشد
مناسب جهت مصارف کلینیکی و خانگی قابل استفاده جهت افراد متخصص
و عادی

مجموعه همخوان های فارسی
مصور و سخنگو با قابلیت نمایش خودکار

اختلالات تولیدی از رایجترین
اختلالات گفتاری ، خصوصا در سنین قبل از دبستان می باشد . آسیب شناسان گفتار و
زبان در روند درمان این اختلال ، نیاز به فهرستی از کلمات به منظور آموزش و
تمرین همخوانهای مختلف دارند . ولی ازآنجا که کودکان در این محدوده سنی قادر به
خواندن نیستند و از طرفی هنوز به مراحل رشد انتزاعی نرسیده اند ، تکرار و تمرین
به صورت شفاهی باعث خستگی و کم شدن توجه آنها می گردد . لذا ، نرم افزار مصور
همخوان ها ، با هدف افزایش دقت و جلب همکاری کودکان در محیط های درمانی و
همچنین پیگیری درمان توسط والدین در منزل طراحی و تدوین شده است. این مجموعه
شامل 22 همخوان فارسی و ترکیبات طبقه بندی شده آن ها با شش واکه می باشد . شیوه
تنظیم و طبقه بندی کلمات بر مبنای جایگاه ظهور آوای هدف ( اول ، وسط ،آخر ) ،
تعداد هجا ، ساختمان هجا ، مرز نشینی با واجهای دیگر، و برخی موارد هم
ارائه خوشه های دو همخوانی یا واژه هایی با بیش از یک آوای هدف بوده است
ویژه
درمان انواع اختلالات گفتاری بزرگسالان و کودکان ، سکته
مغزی - فلج مغزی - ناشنوایی - کم شنوایی
،کم
توانی ذهنی و درمان اختلالات یادگیری و اوتیسم

لکنت زبان کودکان و درمان آن
روشهای درمان لکنت زبان در کودکان
بارها شما سعی کرده اید که از لکنت رهایی یابید اما ممکن است موفقیت کمی بدست
آورده باشید
اگر این مورد در شما هم رخ داده است ، شاید ما بتوانیم به شما کمک کنیم
ما یک روش موثر و جدید در درمان لکنت زبان معرفی می کنیم که حتی می تواند در
درمان اختلال گفتاری دیز آرتری نیز به کار رود
برای درمان لکنت زبان کودکان ( 3 الی 10 سال ) این برنامه مفید و موثر است و
فورا گفتار فرزند شما را روان خواهد ساخت
بعد از دو الی چهار هفته تمرین با برنامه لکنت شکن روانی گفتار افزایش خواهد
یافت
لکنت زبان با مراکز حرکتی گفتاری و هیجانات و تنشها که منتهی می گردد با اسپاسم
در ارتباط است ، گاهی برای درمان لکنت ممکن است از داروها و مهار کننده های
سیستم عصبی مرکزی بهمراه مدیتیشن و هیپنوتیزم استفاده شود ولی هنگامیکه کارهای
بدنی و فعالیتهای ذهنی افزایش می یابد لکنت دوباره بروز پیدا می کند
با بکار بردن این برنامه راهی یافته شد که در آن عملکرد سیستم عصبی مهار نمی
گردد و در طول مدت اصلاح گفتار دوباره سازماندهی انتخابی رخ می دهد
پس از تجزیه و تحلیل طیف گفتاری تعدادی از افراد لکنتی پس از استفاده از نرم
افزار مشخص شد که مناطقی از طیف که در آنها اسپاسم و تونوسیته بیش از حد لکنت
وجود داشت ناپدید شده است . این یافته توسط گروههای بین المللی بیماران نیز
تایید می گردد

ویبراتور oral
با هدف تحریک منطقه دهان وحلق دهانی در بیماران دیسفاژی و بازآموزی عصبی
عضلانی عضلات دچار پارزی و یا پلژی و کلیه بیماران اختلالات تولیدی به منظور
تحریک و آموزش جایگاه تولید

توضیحات بیشتر راجع به
ویبراتور توتال

براساس یکی از نخستین نظریهها (که نزد
چینیان و مصریان و عبریان باستان رواج داشته) بیمار روانی کسی است که ارواح خبیث او
را تسخیر کردهاند. به کمک فنونی مانند دعا، وردخوانی، جادوگری و مسهلهائی که از
گیاهان علفی میساختند، ارواح خبیث را از بدن بیمار بیرون میراندند. هرگاه از
اینگونه مداواها کاری برنمیآمد تا تدابیر شدیدتری در پیش میگرفتند تا بر اثر آن،
دیگر بدن بیمار برای ارواح خبیث جای خوشایندی نباشد. تدابیری مانند شلاق زدن،
گرسنگی دادن، سوزاندن بدن و حتی سنگباران بیمار تا پای مرگ، اقدامات ”درمانی“ چندان
کمیابی هم نبود. با اینکه در مورد اینگونه بیماران بیشتر پای ارواح خبیث را در
میان میدانستند اما هرگاه رفتار بیمار رنگ و بوی عرفانی یا مذهبی داشت در آن صورت
ارواح پاک یا مقدس را دستاندرکار میدانستند و بیمار را مورد احترام و پرستش قرار
میدادند. در چنین دورانی مداوای بیماران روانی را کاهنان و موبدانی در دست داشتند
که قادر به جنگیری بودند.
در کار شناخت اختلالهای روانی نخستین گام را بقراط پزشک یونانی (پیرامون سالهای
۴۶۰ تا ۳۷۷ پیش از میلاد) برداشت. وی دیدگاه دیوشناختی را نپذیرفت و بهجای آن،
اختلالهای روانی را نتیجه اختلال در تعادل بین خطهای بدن بهشمار آورد.
بقراط و پزشکان یونانی و رومی پیرو او خواستار تدابیر درمانی مشفقانهتری برای
بیماران روانی شدند. اینان، هم چیزهائی مانند محیطهای خوشایند، ورزش، خوراکهای
مناسب، ماساژ و حمامهای آرامبخش را مفید دانستند و هم تدابیر ناخوشایندی مانند
خونگیری، مسهل و ابزارهای مکانیکی در بند کردن بیماران را. گرچه در این دوران هیچ
مؤسسه و سازمانی برای بیماران روانی در بین نبود، اما پزشکان اینگونه مردمان را در
معبدهائی که به خدایان یونانی و رومی پیشکش شده بود در نهایت مهربانی نگهداری
میکردند.
اما این دیدگاه پیشرو در مورد بیماری روانی پایدار نماند. در دوره قرون وسطی دوباره
خرافات ابتدائی و دیوشناسی از سر گرفته شد. چنین میپنداشتند که بیمار روانی با
شیطان همپیمان است و نیروهائی در اختیار دارد که به کمک آنها سیل و بیماری بهوجود
میآورد و به مردمان آسیب میرساند. با دیوانگان رفتاری ستمگرانه داشتند. بر این
باور بودند که با کتک زدن، گرسنگی دادن و شکنجه کردن بیماران روانی، در واقع شیطان
را تنبیه میکنند. این رفتار ستمگرانه دامنهاش به محاکمههای جادوگران کشیده شد که
در سدههای پانزده و شانزده و هفده جان هزاران هزار آدمی (که بسیاری از آنان بیمار
روانی بودند) بر سر آن رفت.
نخستین تیمارستانها
تیمارستانها در اواخر قرون وسطی برای رویاروئی با مسئلهٔ بیماران روانی ایجاد
شدند، اما نه برای درمان بلکه برای زندانی کردن بیماران روانی. بیماران را در
سلولهای تاریک و کثیف به زنجیر میکشیدند و با آنان بیشتر همچون حیوان رفتار
میکردند تا آدمی. تا سال ۱۷۹۲ وضع تیمارستانها به همین منوال بود تا اینکه در این
سال فیلیپ پینل (Philippe Pinel) مسئولیت یک تیمارستان را در پاریس بهعهده گرفت و
پیشرفتهائی در کار درمان اینگونه مردم نگونبخت بهوجود آمد. پینل اجازه یافت که
بهصورت آزمایشی غُل و زنجیر از بیماران بردارد. آنگاه شکاکان، که خود پینل را به
خاطر زنجیربرداری از چنان ”جانورانی“ دیوانه میپنداشتند، در کمال شگفتی دیدند که
آزمایش نتایج نیکوئی بار آورد. بسیاری از مردمانی که سالها بود دیوانه شناخته
میشدند و کسی امیدی به بهبود آنان نداشت، وقتی از بندرها شدند و در اتاقهای
پاکیزه و آفتابگیر با آنان به مهربانی رفتار شد بهقدری بهبود یافتند که از
تیمارستان مرخص شدند.
در آغاز قرن بیستم در زمینههای پزشکی و روانشناسی پیشرفتهای بزرگی بهدست آمد. در
سال ۱۹۰۵ برای یک اختلال روانی بهنام فلج عمومی علت و سبب جسمانی پیدا شد؛ این
بیماری یک عفونت سیفلیسی است که سالها پیش از بروز نشانههای فلج عمومی، در بیمار
وجود آمده است. نشانههای بیماری فلج عمومی عبارتند از: کاهش کلی کارکردهای ذهنی و
جسمی، تغییرات شخصیتی نمایان، و هذیان و توهم. هرگاه بیمار درمان نشود، بیش از چند
سالی زنده نمیماند. باکتریهای سیفلیس پس از ناپدید شدن عفونت اولیه دستگاه جنسی
همچنان در بدن بیمار باقی میمانند و رفتهرفته دستگاه عصبی وی را از بین میبرند.
زمانی بود که بیش از ده درصد کل بستریشدگان بیمارستانهای روانی، همین بیماران فلج
عمومی بودند. اما اینک به خاطر کارآئی پنیسیلین در درمان بیماری سیفلیس، اینگونه
بیماران انگشتشمار شدهاند (دیل ”Clifford Beers“ ـ ۱۹۷۵).
کشف اینکه فلج عمومی از یک بیماری جسمانی ریشه میگیرد به کسانیکه بیماریهای
روانی را ناشی از عوامل زیستی میدانستند، دل و جرأت داد. زیگموند فروید و پیروان
او در پیرامون همین سالها شالوده شناخت بیماریهای روانی را بر پایه عاملهای
روانشناختی بنیان میگذاردند و کارهای آزمایشگاهی پاولف نشان میداد که هرگاه
حیوانها مجبور شوند تصمیمهای فراتر از توانائیهای خود بگیرند دچار اختلال هیجانی
میشوند.
در نخستین سالهای ۱۹۰۰ با همه این پیشرفتهای علمی، هنوز عامه مردم بیماری روانی
را نمیشناختند، و تیمارستان و بیمار روانی در آنان ترس و وحشت ایجاد میکرد. آموزش
همگانی بهداشت روانی را کلیفورد بیزر (Clifford Beers) بنیان نهاد. وی در جوانی
دچار اختلال شیدائی - افسردگی (مانیک - دپرسیو) شده و سه سال در بیمارستانهای
خصوصی و دولتی گرفتار آمده بود. گرچه به زنجیر بستن و سایر شیوههای شکنجه سالها
پیش از بین رفته بود اما بستن دستهای بیماران تحریکاتی هنوز بسیار رواج داشت.
بیمارستانهای روانی دولتی که بودجه کافی نداشتند، با بخشهای انباشته از بیمار، با
وضع تغذیه نابسنده و کارکنانی بدون حس همدردی به هیچ روی جای خوشایندی برای زندگی
نبودند. بیرز پس از بهبود، تجربههایش را در کتابی که اینک شهرتی پیدا کرده، تحت
عنوان ”ذهنی که خود را بازیافت ـ A Mind That Found Itself“، سال ۱۹۰۸، منتشر نمود
و به طرز چشمگیری توجه عامه مردم را برانگیخت. بیرز در راه آموزش مردم در زمینه
بیماری روانی بهکار و کوششی پیگیر دست زد و به تشکیل کمیته ملی بهداشت یاری
رساند. در سال ۱۹۵۰ این سازمان با دو گروه همزمینه دیگر بههم پیوستند و انجمن ملی
بهداشت روانی را تشکیل دادند.
جنبش بهداشت روانی در کار تأسیس درمانگاههای راهنمائی کودک و مراکز محلی بهداشت
روانی و در راه پیشگیری و درمان اختلالهای روانی سهم بسیار پرارزشی داشته است.
مؤسسات درمانی نوین
اینک نسبت به دوران بیماری کلیفورد بیرز، وضع بیمارستانهای روانی به طرز چشمگیری
بهبود یافته، اما هنوز هم راه درازی در پیش است (توجه شود که بحث حاضر مربوط به
بیمارستانهای روانی آمریکا است ـ م) غالب کسانیکه به خاطر اختلال روانی بایستی
بستری شوند ابتدا در بخش روانپزشکی یک بیمارستان عمومی مورد ارزیابی قرار میگیرند
و در صورتیکه به بستری شدن طولانی نیاز داشته باشند به یک بیمارستان روانی دولتی
یا خصوصی گسیل میشوند. بهترین این بیمارستانها جاهای راحتی هستند که از آنها
بهخوبی نگهداری میشود و در آنها تدابیر درمانی گوناگونی ارائه میگردد:
رواندرمانی فردی و گروهی، فعالیتهای تفریحی، کاردرمانی (بهمنظور آموختن مهارتها
و همچنین آرامشآموزی) و دورههای آموزشی بهمنظور آماده ساختن بیماران برای آغاز
یک کار و پیشه پس از ترخیص از بیمارستان. بدترین آنها مؤسساتی است پناهگاهی
(Custodial) در ساختمانهائی کهنه و فرسوده و پر از بیمار که در آنجا زندگی
کسالتباری فراهم شده و بهجز دار تدبیر درمانی دیگری در کار نیست. البته وضع بیشتر
بیمارستانهای روانی بین این دو حد قرار دارد. بیمارستان خصوصی به خاطر امکانات
مالی بیشتر که در اختیار دارند نسبت به بیمارستانهای دولتی که بودجه آنها را حکومت
ایالتی یا دولت مرکزی میپردازد، وضع بهتری دارند، اما پرداختن هزینههای آنها
فراتر از توان بیشتر مردم است.
در خلال بیست سال گذشته، در مواردیکه امکان داشته، بهجای بیمارستان روانی محیط
زندگانی خود بیمار بهعنوان جا و مکان مناسب برای درمان مورد توجه قرار گرفته است.
تسهیلات نیکوی بیمارستان روانی به کنار، بستری شدن در این بیمارستانها خودبهخود
زیانهائی دربردارد. برای نمونه، بیمار را از خانواده و دوستانش جدا میکند، در او
این احساس را بهوجود میآورد که ”مریض“ است و نمیتواند با دنیای پیرامون خود کنار
بیاید، احساس وابستگی در او میآفریند، و ممکن است او را از فعالیت در جهت حل مسائل
خود دلسرد کند. قانون سال ۱۹۶۳ درباره مراکز محلی بهداشت روانی، بخشی از بودجههای
فدرال را برای برپا ساختن مراکز درمانی محلی اختصاص داده است. در این مراکز خدمات
گوناگونی ارائه میشود که از آن جمله است درمان بیماران مبتلا به اختلالات روانی
پیش از آنکه اختلال آنها وخیمتر شود، و بستری کردن بیماران بهصورت پارهوقت یا
کوتاهمدت. بستری شدن بهصورت پارهوقت نسبت به بستری شدن به شیوه مردم انعطافهائی
دارد. در شیوه پارهوقت، بیمار میتواند تدابیر درمانی را روزها در مراکز درمانی
دریافت نماید و شبها به خانه خود بازگردد و یا اینکه روزها به کار و پیشه خود
پرداخته و شبها در مرکز درمانی بماند.
گرچه درمان بیماران روانی در مراکز درمانی محلی هدف بسیار ارزشمندی است، لیکن گرایش
فعلی به بستری کردن کوتاهمدت، پیآمدهای ناگواری داشته که خود عمدتاً ناشی از این
است که تسهیلات موجود در بیشتر مراکز محلی هنوز نارسا و نابسنده است. نزدیک به
پنجاه درصد از کلیه بیمارانی که از بیمارستانهای دولتی مرخص میشوند ظرف مدت یک
سال پس از ترخیص، دوباره بستری میشوند. چه بسیار بیمارانی که با بستری شدن بهبود
مییابند اما پس از ترخیص از بیمارستان چه در زمینه پیگیری درمان یا یافتن دوستان
یا جائی برای سکونت و کار، چندان مراقبتی از آنان نمیشود. بسیاری از بیماران
سالمند وقتی پس از سالها زندگی پناهگاهی، از این مراکز مرخص میشوند، قادر به
نگهداری از خود نیستند، در جاهای پرجمعیت و کثیف زندگی میکنند و یا در خیابانهای
سرگردان و آواره میشوند. جوان ژولیده و پریشانحالی که کنار خیابان با خود حرف
میزند و گهگاه حرفهای نامفهومی به عابرین میگوید، نیز احتمالاً قربانی ”جنبش
پناهگاهزدائی ـ disinstitutionalization“ است. زن میانسالی که همه دار و ندارش در
یک کیف خرید گرد آمده و شبی را کنار در ورودی ساختمان یک اداره و شب دیگری را در
ایستگاه قطار زیرزمینی میگذراند نیز ممکن است قربانی چنان جنبشی باشد. اگر قرار
است مراکز محلی بهداشت روانی از کلیه کسانیکه گرفتار انواع اختلالهای روانی هستند
مراقبت کند در آنصورت بایستی توان مالی و توان بهکارگیری کارمندان بیشتری را
داشته باشد. برای اسکان مردمانی که نمیتوانند از خود مراقبت کنند بایستی در جامعه
”تیمارستان“ یا پناهگاهی خواه بهصورت بیمارستان روانی یا خانههای محلی ویژه یا به
هر شکل دیگری وجود داشته باشد.
مشاغلی که اجازه رواندرمانی دارند
تدابیر درمانی خواه در یک بیمارستان ارائه شود یا در یک مرکز محلی بهداشت روانی یا
در یک مطب خصوصی یا در دفتر کار، در هر حال متخصصان رشتههای گوناگونی در آن
دستاندرکار هستند. ممکن است در مورد بیمار معینی، روانپزشک و روانشناس بالینی و
مددکار اجتماعی روانپزشکی هر سه همراه با هم یا هر یک بهطور مستقل کار کنند.
روانپزشک یک پزشک است که در کار تشخیص و درمان رفتار نابههنجار تخصص دارد. وی
مسئولیت طبی بیمار را همراه با یک نقش رواندرمانی بر عهده دارد. روانکاو، متخصصی
است در رشته روانپزشکی که نظریهها و روشهائی را بهکار میبرد که از نظریات فروید
گرفته شده است. روانکاوان به مدت چند سال در یک مؤسسه روانکاوی به فراگیری شیوههای
ویژه روانکاوی میپردازند و ضمن آن خودشان هم تحت روانکاوی عمقی قرار میگیرند.
گرچه روانکاوان معمولاً روانپزشک هم هستند، اما بیشتر روانپزشکان روانکاو نیستند.
- روانشناس بالینی کسی است که در رشته روانشناسی درجه دکتری دارد و در زمینههای
اجراء آزمون و تشخیص، رواندرمانی و پژوهش، دورههای کارآموزی ویژهای را گذرانده
است. روانشناس بالینی آزمونهای روانی را اجراء کرده و تعبیر و تفسیر میکند، به
رواندرمانی میپردازد و دستاندرکار پژوهش نیز هست.
- روانشناس مشاور کسی است با درجه فوق لیسانس یا دکتری و یا همان آموزشهائی که
روانشناس بالینی پس از دوره لیسانس داشته است، با این تفاوت که در زمینه پژوهش به
اندازه روانشناس بالینی کار نمیکند.
- مددکار اجتماعی روانپزشکی کسی است که معمولاً دارای درجه فوقلیسانس در رشته
خدمات اجتماعی است و در زمینه مصاحبه و گستراندن تدابیر درمانی به محیط خانه و
زندگی بیماران آموزشهای ویژهای دیده است. مددکار اجتماعی علاوه بر شرکت در
برنامههای درمانی معمولاً بایستی به گردآوری اطلاعات درباره خانه و زندگی بیمار و
مصاحبه با وابستگان بیمار نیز بپردازد.
- در بیمارستانهای روانی متخصص دیگری بهنام روانپرستار نیز کار میکند.
روانپرستاری یکی از رشتههای پرستاری است که مستلزم دیدن آموزشهای ویژه در زمینه
شناخت و درمان بیماران روانی است.
در گفتگو از شیوههای درمان روانشناختی، نامی از تخصص ویژه رواندرمانگران
(psychotherapists) نخواهیم برد، بلکه چنین فرض خواهیم کرد که آنان همگی افراد
آموزشدیده و شایستهای هستند که به یکی از پیشههای یاد شده تعلق دارند
روانکاوی
روش درمانی مبتنی بر مفاهیم فرویدی،
روانکاوی نام دارد. در مبحث (شخصیت و ارزیابی آن)، در مورد نظریه فروید درباره
شخصیت، و در مبحث تعارض و فشار روانی درباره مفهوم روانکاوی از اضطراب بهعنوان
پاسخی به تعارضهای ناهشیار، گفتگو کردیم. هدف روانکاوی این است که شخص را نسبت به
تعارضهای ناهشیار و مکانیسمهای دفاعی که برای کنترل اضطراب بهکار میبرد آگاه
کند. هنگامیکه ترسها و انگیزههای ناهشیار خود را بشناسیم به طرز معقولتر و
واقعبینانهتری با آنها روبهرو میشویم.
درمان روانکاوی نخست بهصورتی متمرکز و درازمدت بوده است. درمانگر و درمانجو
معمولاً در طول یک تا چند سال، هر هفته چند بار و هر بار پنجاه دقیقه دیدار
میکردند. در حال حاضر درمانگران پیرو مکتب روانکاوی دورههای درمانی کوتاهتر (مدت
زمان ثابتی برای کار بر روی مسائل و دستیابی به هدفهای معین در اختیار درمانجو و
درمانگر است) و دیدارهای کمتر معمولاً یک بار در هفته - را ترجیح میدهند. (به این
وسیله، درمانجو در فاصله جلسات درمانی فرصت مییابد که درباره گفتگوهائی که با
درمانگر داشته تأمل کند و در پرتو آنها تعاملهای روزمره خود را وارسی کند).
تداعی آزاد
یکی از شیوههای عمدهای که روانکاوان برای تسهیل فراخوانی تعارضهای ناهشیار آدمی
بهکار میبرند تداعی آزاد است: به این ترتیب که درمانجو تشویق میشود که قید و بند
از اندیشهها و احساسات خود بردارد و هر آنچه را که به ذهنش میرسد بدون دستکاری و
سانسور بیان کند. البته اینکار چندان آسان نیست؛ معمولاً ما در گفتگوهای خود
میکوشیم یک رشته پیوسته و مرتبط را دنبال کنیم و اندیشههای نامربوط را بیان نکنیم
تا از هدف موردنظر دور نیفتیم. علاوه بر این، اندیشههای گذرائی که نامناسب،
احمقانه یا شرمآور بهنظر میرسند معمولاً ناگفته میمانند.
با این همه، به کمک تمرین، و تشویقهای روانکاو، تداعی آزاد با آسانی بیشتری صورت
میگیرد. اما حتی کسانیکه به عمد و آگاهانه میکوشند اندیشههای خود را آزاد
بگذارند گهگاه دچار وقفه (blocking) میشوند. در مواردیکه درمانجو از سخن باز
میایستد، یا ناگهان موضوع را عوض میکند، یا جزئیات یک رویداد را به خاطر
نمیآورد، روانکاو چنین فرض میکند که وی در برابر به یاد آوردن اندیشهها یا
احساسات معینی مقاومت میورزد. فروید بر این باور بود که کنترلهائی که شخص بهطور
ناهشیار بر نکتهها و گوشههای حساس دارد موجب وقفه فکری یا مقاومت (resistance)
میشود و همین گوشههای حساس است که روانکاو بایستی در آنها کاوش کند.
تفسیر
روانکاو میکوشد بر مقاومت درمانجو غالب آید و از راه تفسیر، وی را به خودشناسی
کاملتری رهنمون شود. تفسیر به یکی از دو صورت زیر است: روانکاو نخست توجه درمانجو
را به مقاومتهایش جلب میکند. برای غالب مردم همین بس که متوجه شوند یک سلسله از
تداعیهای آنان ناگهان دچار وقفه میشود، یا قراری را فراموش میکنند، یا میخواهند
موضوع گفتگو را عوض کنند و مانند اینها. همین آگاهی به آنان کمک میکند که چیزهائی
درباره خودشان بیاموزند. دوم، روانکاو پیش خود حدس میزند که چه چیزی در پس
گفتههای درمانجو نهفته است و سپس سعی میکند تداعیهای بیشتری را در درمانجو
برانگیزد. مثلاً درمانجو چیزی میگوید که خودش آن را بیاهمیت میپندارد و به خاطر
بیاهمیت بودن آن پوزش میخواهد؛ در این حال روانکاو ممکن است بگوید که چیزهای به
ظاهر بیاهمیت میتواند بهطور غیرمستقیم به نکته بااهمیتی اشاره داشته باشد. هرگاه
چنین تفسیری در موقع مناسبی ارائه شود ممکن است تداعیهای تازه و مهمی را فرا
خواند. لازم به یادآوری است که روانکاو هرگز آشکارا القاء نمیکند که چه چیزی از
اهمیت برخوردار است، بلکه درمانجو خود باید چنین نکتهای را کشف کند.
انتقال (transference)
در روانکاوی نگرشهای درمانجو نسبت به درمانگر، بخش مهمی از جریان درمان بهشمار
میآید. درمانجو دیر یا زود پاسخهای عاطفی نیرومندی نسبت به روانکاو پیدا میکند.
این پاسخها گاه مثبت و دوستانه است و گاه منفی و خصمانه. این واکنشها غالباً
مناسبتی با آنچه که در نشستهای درمانی روی میدهد، ندارد. این گرایش درمانجو به
اینکه درمانگر را هدف پاسخهای عاطفی خود قرار دهد انتقال نام گرفته است: نگرشهائی
که درمانجو نسبت به روانکاو نشان میدهد در واقع نگرشهای او نسبت به کسانی است که
در زندگی وی پراهمیت هستند. فروید بر این گمان بود که انتقال نموداری است از
بازماندههای واکنشهای دوران کودکی نسبت به والدین.
نمونهای از انتقال در مثال زیر دیده میشود: خانم جوانی که توسط یک خانم روانکاو
درمان میشد روزی هنگام ورود به دفتر کار روانکاو اظهار داشت: ”خوشحالم که امروز آن
یقه توری چند جلسه گذشته را به گردن ندارید. دوست ندارم آن را به گردن شما ببینم“.
در خلال همین نشست، روانکاو به درمانجو خاطرنشان میکند که هیچگاه لباسی با یقه
توری نمیپوشیده است. واقعیت این بود که در جلسات قبل در مورد تجربههای فشارزای
دوران کودکی با درمانجو گفتگو شده بود و درمانجو با گذاردن درمانگر در نقش مادر
خود، وی را به خطا در پوشاک مادر خود دیده بود. گرچه درمانجو از این خطای ادراکی
خود دچار شگفتی شد، اما این تفسیر را پذیرفت و به این ترتیب فهمید که انتقال در کار
بوده است.
انتقال همیشه بهصورت خطاهای ادراکی ظاهر نمیشود، بلکه غالباً به اینصورت است که
بیمار فقط احساساتی را نسبت به روانکاو نشان میدهد که نسبت به مردمان با اهمیت
دوران کودکی خود احساس میکرده است. روانکاو بر پایه همینگونه احساساتی که آشکار
میشود، میتواند ماهیت تکانههای جابهجا شده درمانجو را تفسیر نماید. برای نمونه،
مردی که همواره برای برادر بزرگترش احترام قائل میشده اینک نیز در نگرشهای
روانکاو به جستجوی نکتههائی میپردازد که برادرش را به یادش بیندازد. آنگاه یک
برخورد خشمآلود با روانکاو، منجر به کشف احساسات خصمانهای میشود که نسبت به
برادرش داشته و هیچگاه از آن آگاه نبوده است روانکاوان با بررسی احساسات درمانجو
نسبت به خودشان، به وی یاری میدهند تا شناخت بهتری نسبت به رفتار خود با دیگران
پیدا کند.
تخلیه هیجانی، بینش و حل و فصل
بهبودهای حاصل از درمان با روش روانکاوی را معمولاً ناشی از سه تجربه عمده
میدانند: تخلیه هیجانی، بینش تدریجی نسبت به مشکلات، و حل و فصل مکرر تعارضها و
واکنشهائی که شخص در پاسخ به آن تعارضها نشان میدهد.
- تخلیه هیجانی(abreaction):
عبارت از برونریزی هیجانهای فرونشانده است. ابراز هیجانهای شدید یا جان گرفتن
مجدد تجربههای هیجانی دوران کودکی در محیط امن درمانی غالباً درمانجو را تسکین
میدهد (نام پالایش ”catharsis“ نیز به این فرآیند داده شده است - اصطلاحی که نوعی
پاکسازی هیجانی را در نظر میآورد). البته تخلیه هیجانی، علل تعارضها را از بین
نمیبرد بلکه راه را برای کاوش در احساسات و تجربههای واپسرانده، باز میکند.
هنگامیکه آدمی ریشههای تعارضهای خود را درمییابد، میگوئیم بینش پیدا کرده است.
گرچه گاه به یاد آوردن یک تجربه واپسرانده نیز بینش به دنبال دارد، اما این باور
عامیانه درست نیست که بیشتر اثرات درمانی روانکاوی ناشی از به یاد آوردن ناگهانی
فقط یک رویداد هیجانآمیز است. اینکه ناراحتیهای آدمی فقط یک خاستگاه داشته باشد،
امر کمیابی است؛ و بینش نیز بر اثر افزایش تدریجی خودشناسی بهدست میآید. علاوه بر
این، بینش و تخلیه هیجانی بایستی با هم در کار باشد: یعنی اینکه بیمار بایستی
احساسات خود را بشناسد و در عین حال این شناخت خود را احساس کند. جهتگیری تازه
آدمی هرگز یک فرآیند شناختی محض نیست.
- حل و فصل (working through):
بیمار، پابهپای پیشرفت درمان یک فرآیند طولانی بازآموزی را میگذارند که حلّ و فصل
نامیده میشود. وقتی بیمار میبیند که بارها و بارها در موقعیتهای گوناگون یک دسته
تعارض معین دستاندرکار بوده است، یاد میگیرد که بهجای انکار واقعیت، با آن
روبهرو شود و به شیوههای رشدیافتهتر و کارآمدتری واکنش کند. با حل و فصل این
تعارضها در جریان درمان، شخص توانائی کافی پیدا میکند که با تهدید ناشی از موقعیت
تعارضآفرین اولیه روبهرو شود و بدون احساس اضطراب زیاد، در برابر آن، واکنش نشان
دهد.
روانکاوی یک فرآیند طولانی و معمولاً پرخرج است. این روش درمانی در مورد کسانی
ثمربخشتر است که انگیزه نیرومندی برای حل مشکلات خود دارند، احساسات خود را نسبتاً
راحت بیان میکنند و میتوانند از عهده مخارج آن برآیند
هنگامیکه آدم کمروئی پاسخهای جرأتورزی را تمرین میکند و یاد میگیرد، احتمال
دارد که از چند جانب تقویت مصبت دریافت دارد: درمانگر که مهارتهای تازه او را
میستاید، افراد دیگر که تغییر رفتار او را به دیده تحسین نگاه میکنند و نتایج
مفیدی که از رفتارهای تازه عاید او میشود. ثابت شده که تقویت منظم در چارچوب اصول
شرطیسازی عامل، روش مؤثری برای تغییر رفتار است.
با اشاره به مورد یک دختر دانشآموز سوم دبستان، میتوان روش کار را نشان داد. این
دختر بهکار مدرسه بیتوجه بود و تکالیف خود را انجام نمیداد. در کلاس درس شرکت
نمیکرد و بیشتر اوقات سرگرم خیالبافی بود؛ علاوه بر اینها، از نظر مهارتهای
اجتماعی ضعیف بوده یکی دو دوست بیشتر نداشت. رفتاری که میبایست در او تقویت میشد،
رفتار ”تمرکز بر تکلیف“ نامیده شد که عناصر آن عبارت بود از پرداختن بهکار مدرسه
یا دستور کار آموزگار، انجام دادن تکالیف مربوط به مواد خواندنی، و هرگونه مشارکت
در کارهای کلاس. تقویت عبارت بود از دانههای لوبیا که بهعنوان ژتون (token) به
دختر داده میشد و او میتوانست به کمک آنها به امتیازهای ویژهای که دوست داشت،
دست یابد؛ مثلاً ایستادن در اول صف (۳ ژتون) و اجازه ماندن در مدرسه برای کمک به
آموزگار در تدارک برنامههای ویژه (۹ ژتون). هر بار که آموزگار رفتار ”تمرکز بر
تکلیف“ را در وی مشاهده میکرد یک ژتون در یک ظرف شیشهای میانداخت. از انباشتن
ژتونها خودداری میشد و دختر در پایان هر روز آنها را دریافت میکرد. در مقایسه با
سه ماهه پیش از آغاز برنامه تقویت که طی آن دختر هیچ واحد کار انجام نداده بود، در
خلال سه ماه نخست درمان، وی دوازده واحد کار انجام داد. طی آخرین سه ماهه درمان (که
تا هنگام بسته شدن مدارس به پایان میرسید) دختر ۳۶ واحد کار انجام داده بود و
عملکردی در سطح همدرسان خود داشت. در پیگیری این دختر دیده شد که سال بعد نیز
عملکرد وی همچنان پابرجا است، و بهجز آن، از لحظ مهارتهای اجتماعی و پذیرش در
میان سایر کودکان، به پیشرفت چشمگیری دست یافته بود (واکر ”Walker“ و همکاران،
۱۹۸۱). این یافته، عمومیت دارد: پیشرفتی که در یک حوزه از رفتار حاصل میشود، اغلب
نتایج نیکوی دیگری نیز به بار میآورد.
میتوان همزمان با تقویت پاسخهای مطلوب، به خاموشسازی پاسخهای نامطلوب نیز
پرداخت. مثلاً در مورد پسربچهای که عادت دارد با داد زدن توجه مادر را به خود جلب
کند، مادر هم میتواند در این موارد به او بیاعتنا بماند و هم هر بار که پسر نزد
او میآید و با لحن معمولی سخن میگوید، به او توجه نشان دهد و از این راه او را
تقویت کند.
در برخی موارد رفتاری که درمانگر در پی تقویت آن است یا بسامد کمتری دارد و یا
اصلاً رخ نمیدهد، مانند سخن گفتن کودک خموش (mute) یا بیمار اسکیزوفرنیائی.
در اینگونه موارد شیوه اسکینر برای شکلدهی (shaping) رفتار بهکار میرود، به این
معنی که پاسخهای نزدیک به رفتار موردنظر تقویت میشود و درمانگر رفته رفته
پاسخهای نزدیک و نزدیکتر به رفتار موردنظرش را تقویت میکند تا آنکه خود آن رفتار
روی دهد. مثلاً در مورد یک بیمار اسکیزوفرنیائی بسیار کناره گرفته (که نوزده سال
خموش مانده بود) آدامس بهصورت تقویت مؤثری برای شکلدهی به سخن گفتن وی درآمد.
درمانگر نخست یک تکه آدامس در برابر بیمار گرفت و وقتی بیمار به آن نگاه کرد
درمانگر آن را بهعنوان پاداش به وی داد؛ درمانگر سپس به خاطر تکان دادن لبها و
آنگاه به خاطر تولید هرگونه صدا (حتی قار قار) و بعد به خاطر گفتن کلمه ”آدامس“ به
بیمار پاداش داد. همه این کارها در طول چند هفته صورت گرفت. وقتی بیمار بهجائی
رسید که گفت ”لطفاً آدامس“ آن وقت پاسخ گفتن به پرسشهای درمانگر را آغاز نمود.
آنگاه قرار شد کارکنان بیمارستان فقط در صورتی به درخواستهای بیمار پاسخ بدهند که
آنها را به زبان بیاورد. برای مثال، اگر کُتش را به پرستار نشان میداد تا به این
وسیله برساند که میخواهد پیادهروی کند، خواستهاش عملی نمیشد تا آنکه آن را به
زبان بیاورد. رفتهرفته تقویتهای دیگری جای آدامس را گرفت و بیمار اسکیزوفرنیک
خموش دیروز، بیشتر و بیشتر به سخن آمد (آیزاکس ”autistic“، توماس ”Thomas“،
گلدیاموند ”Goldiamond“ ـ ۱۹۶۵).
روشهای مشابهی نیز در آموزش رفتارهای گوناگون به کودکان پریشانحال مؤثر بودهاند،
مثلاً آموزش سخن گفتن تعامل با کودکان دیگر، آرام گرفتن بر سر میز، و پاسخ مناسب
دادن به پرسش (به شکل تقویت رفتار مراجعه کنید). مثلاً بهجای آنکه به اینگونه
کودکان بهطور مرتب صبحانه یا ناهار داده شود، هر وقت در آنان پاسخهای نزدیک به
رفتار موردنظر دیده میشد به آنان لقمههای خوراک داده میشد. ممکن است چنین
شیوههائی بیرحمانه بهنظر برسد اما نکته اینجا است که پس از آنکه تدابیر و
اقدامات دیگر برای ایجاد رفتارهای بههنجار راه بهجائی نبردهاند، به کمک همین
شیوهها اینگونه رفتارها استوار شده است. وقتی کودک پاسخ دادن در برابر پاداشهای
نخستین (مانند خوراکی) را آغاز میکند، به دنبال آن پاداشهای اجتماعی نیز (تشویق،
توجه و امتیازهای اجتماعی) بهصورت تقویتکنندههای مؤثر درمیآیند.
منظور از رواندرمانی (Psychotherapy)، درمان اختلالهای روانی به کمک تدابیر
روانشناختی است (و نه تدابیر جسمانی یا زیستی). این اصطلاح شیوههای درمانی
گوناگونی را دربرمیگیرد که همه معطوف به یاری دادن به بیمار روانی است تا قادر شود
رفتار و احساساتش را بهگونهای تغییر دهد که بتواند از شیوههای بهتری برای کنار
آمدن با فشار روانی و مردمان پیرامون خود بهرهگیری کند. برخی رواندرمانگران بر
این باور هستند که تغییر رفتار یک شخص منوط به این است که وی از انگیزهها و
تعارضهای ناهشیار خودآگاهی یابد. در نظر برخی دیگر از آنان، مردم بیآنکه نیازی به
کاوش در عوامل زمینهساز رشد خود داشته باشند، میتوانند از راه یادگیری با مشکلات
خویش کنار آیند. گرچه روشهای گوناگون رواندرمانی از لحاظ شیوههای درمان
تفاوتهائی با هم دارند، در بیشتر آنها به جنبههای بنیادی مشترکی برمیخوریم. در
همه این مکتبها، بین دو انسان - یکی درمانجو ”client“ (بیمار) و دیگری درمانگر
ارتباطی روی میدهد. درمانجو در خلال این رابطه تشویق میشود که ترسها و هیجانها
و تجربههای خصوصی خود را آزادانه و بدون ترس از داوری یا سرزنش درمانگر بیان کند.
درمانگر نیز همدردی و تفاهم نشان داده و به وی یاری میدهد تا برای حل مشکلاتش
شیوههای کارآمدتری را بهکار بندد.
رویکرد التقاطی
درمانهای انسانگرا
رفتار درمانی
گروه درمانی
فرآیندهای شناختی و تغییر رفتار
خودگردانی (self-regulation)
سرمشقدهی
تقویت مثبت و خاموشی
روانکاوی
تقویت رفتار
این دو کودک در خود مانده (autistic) را در مؤسسه
عصبشناسی - روانپزشکی دانشگاه کالیفرنیا UCLA در یک برنامه فشرده رفتاردرمانی شرکت
دادند. در این تصویر، آنان به خاطر تعامل با یکدیگر، تقویت فوری بهصورت خوراکی
دریافت میکنند. سایر شیوههای مورد استفاده در این برنامه عبارت بود از تنبیه
(ضربه برقی) رفتار خود ویرانگری (self-destructive) و قشقرق (tantrums)، و
سرمشقدهی (modeling) رفتارهای مناسب. پسربچه سمت راست تصویر که در آغاز برنامه،
خموش و خودویرانگر بود، ظرف مدت کمتر از یک سال بهقدری پیشرفت کرد که توانست به
خانه خود بازگردد و دو سال بعد در یک مدرسه ویژه کودکان استثنائی در سال اول دبستان
سرگرم تحصیل شود.
در برخی بیمارستانهای روانی در مورد بیماران مزمنی که دچار واپسروی شدیدی
بودهاند از ”اقتصاد ژتونی ـ token economy“ برای ایجاد رفتارهای مناسب اجتماعی
بهرهگیری شده است. به این ترتیب که در برابر رفتارهائی مانند پوشاک مناسب بر تن
داشتن، تعامل با بیماران دیگر، خودداری از پریشانگوئی و همکاری در کارهای بخش و
نظایر آنها، ژتونهائی به بیمار داده میشود (که میتواند آنها را با خوراکی و
امتیازهائی مانند تماشای تلویزیون معاوضه کند). اثربخشی اینگونه برنامهها در
بهبود رفتار بیماران و جریان کار بخشهای بیمارستانها به اثبات رسیده است.
یکی دیگر از شیوههای مؤثر برای تغییر رفتار، سرمشقدهی است. در یک پژوهش که برای
از بین بردن ترس از مار تدوین شده بود، از سرمشقدهی و چند شیوه دیگر تغییر رفتار
بهرهگیری شد (باندورا ”Bandura“، بلانچارد ”Blanchard“ و ریتر ”Blanchard“ ـ
۱۹۶۹).
آزمودنیهای این پژوهش جوانانی بودند که به اندازهای از مار هراس داشتند که
فعالیتهای آنان به شکلهای گوناگون دچار اختلال میشد (برای مثال، برخی از آنان به
خاطر ترس از روبهرو شدن با مار نمیتوانستند باغبانی کنند یا برای گردش به بیرون
از شهر بروند). پس از یک آزمون مقدماتی برای تعیین اینکه هر یک از آزمودنیها تا چه
اندازه میتواند به یک شاهمار زنده اما بیخطر نزدیک شود آنان را برحسب درجه
ترسشان رتبهبندی و به چهار گروه همتا تقسیم کردند. به یکی از گروهها فیلمی درباره
کودکان و بزرگسالانی که با یک شاهمار بزرگ بازی میکردند نشان دادند. در این فیلم
آدمیان یک رشته بازیهائی را با خرسندی و شادمانی با مارها انجام میدادند که برای
بیشتر مردم، هر یک ترسآورتر از بازی پیشین است. آزمودنیهای این گروه قبلاً در
مورد آرامسازی خود آموزش دیده بودند و قرار بود هرگاه صحنهای از فیلم در آنان
اضطرابی فرا بخواند، نمایش فیلم را متوقف کنند و آن را به آغاز صحنه اضطرابانگیز
برگردانند و دوباره خود را آرام کنند. این شیوه کار ”سرمشقدهی نمادی“ نامیده شد.
گروه دوم آزمودنیها به تقلید از یک سرمشق پرداختند.
یک مار یک رشته کارهائی انجام میداد که رفته رفته ترسآورتر میشد (به شکل
سرمشقدهی در درمان مارهراسی نگاه کنید). این آزمودنیها بهتدریج راهنمائی شدند که
ابتدا با دستکش و سپس با دست لخت به ار دست بزنند، مار را در دست بگیرند، بگذارند
مار دور بازوهای آنان حلقه بزند، و سرانجام آن را در اتاق رها کنند و بعد بگیرند، و
آنگاه بگذارند روی بدنشان بخزد. این شیوه کار ”سرمشقدهی زنده همراه با مشارکت
عملی“ نامیده شد. آزمودنیهای گروه سوم برنامه معمولی حساسیتزدائی را که بیش از
این درباره آن گفتگو شد دنبال کردند؛ یعنی همراه با آرامش عمیق، صحنههای تصوری
مارها ارائه میشد تا آنکه اضطراب آزمودنی از بین برود. چهارمین گروه که بهعنوان
گروه گواه در نظر گرفته شده بود هیچ آموزشی ندید.
در مقایسه با گروه گواه، در هر سه گروه تحت درمان بهبود حاصل شد، اما گروه
”سرمشدهی زنده همراه با مشارکت عملی“ بهترین نتایج را بهدست داد، به این معنی که
تقریباً همه آزمودنیهای این گروه بر ترس خود از مار کاملاً غلبه کرده بودند. نکته
جالب توجه اینکه در موقعیتهای دیگر نیز ترس این آزمودنیها از مار کاهش یافت.
بررسیهای پیگیری نشان داد که مارهراسی این آزمودنیها عود نکرده است.
بررسیهای بعدی نشان داده که اثربخشترین روش برای از بین بردن هراس از مار،
سرمشقگیری عملی است که شخص طی آن راهنمائیهائی برای دست زدن به مار دریافت میکند
و سپس به تنهائی به درجات گوناگون عملاً به مار نزدیک میشود (باندورا، آدامز
”Adams“، بییر ”Beyer“ ـ ۱۹۷۶). از این راه است که شخص احساس میکند بر موقعیت
تسلط دارد - احساس اینکه عملکرد مؤثر او ناشی از رفتار و کردار خودش است (باندورا و
همکاران ۱۹۸۰).
سرمشقدهی بهصورت مؤثری برای غلبه بر انواع ترسها یا رفتارهای اجتنابی و آموزش
پاسخهای تازه انطباقیافتهتر، بهکار رفته است. سرمشقدهی غالباً با نقش بازی
کردن همراه میشود که طی آن درمانگر به شخص کمک میدهد تا رفتارهای
انطباقیافتهتری را تمرین کند. طی گفتگوی زیر که از یک متن برگزیده شده است
درمانگر به جوانی کمک میکند که بر اضطرابش بههنگام درخواست قرار ملاقات از نامزدش
غلبه کند. در این متن، مرد جوان وانمود میکند که با نامزدش گفتگوی تلفنی دارد و
در پایان با او قرار ملاقات میگذارد.
- درمانجو: ضمناً (مکث)، گمان نکنم شنبه شب بخواهی جائی بروی!
- درمانگر: بهجز آن قسمت که میخواستی قرار ملاقات بگذاری خیلی خوب بود. اما اگر
من بهجای نامزدت بودم خیال میکنم از ”صمناً“ گفتن تو، کمی میرنجیدم. مثل این است
که دعوت از او چیز پیشپاافتادهای است. علاوه بر آن، جمله را طولی گفتی که به او
تلقین کنی نمیخواهد تو را ببیند. حالا فرض کن من جای تو بودم و میگفتم ”دلم
میخواهد شنبه فیلمی را که در سینما وارسیتی نشان میدهد ببینم، اگر کار دیگری
نداری دلم میخواهد تو هم همراه من بیائی“. خوب این چطور بود؟
- درمانجو: خیلی خوب بود. هم لحن مطمئنی داشتید و هم مثل این بود که به او علاقه
دارید.
- درمانگر: چرا امتحان نمیکنی؟
- درمانجو: میدانی سینما وارسیتی چه فیلمی را نشان میدهد؟ خب، من میخواهم بروم
آن را ببینم. دلم میخواهد که روز شنبه اگر کار بهتری نداری تو هم همراه من بیائی.
- درمانگر: خب، البته که این بار بهتر بود، مخصوصاً لحن حرف زدن تو خوب بود. اما
اینکه گفتی ”اگر کار بهتری نداری“ یعنی اینکه خودت هم فکر میکنی که چیز مهمی
پیشنهاد نمیکنی. میخواهی یک بار دیگر امتحان کن.
- درمانجو: شنبه میخوام فیلمی را که در سینما وارسیتی نشان میدهند ببینم، اگر کار
دیگری نداری خوشحال میشوم که تو هم با من بیائی.
- درمانگر: خیلی بهتر بود در واقع عالی بود. به خودت اعتماد داشتی، محکم حرف زدی و
صمیمی بودی (ریم ”Rimm“ و مسترز ”Masters“، سال ۱۹۷۴، صفجه ۹۴)
چون درمانجو و درمانگر بهندرت بیش از هفتهای یک بار با هم دیدار میکنند بنابراین
به سود درمانجو است که خودش شیوه کنترل یا نظم دادن به رفتارش را یاد بگیرد تا به
این ترتیب در ساعات خارج از دیدارهای درمانی هم پیشرفتش ادامه یابد. بهجز این
هرگاه شخص خودش را مسئول بهبود خود بداند در آنصورت احتمالاً تلاش بیشتری برای حفظ
پیشرفتهایش بهکار خواهد برد. خودگردانی عبارت است از بازبینی یا مشاهده رفتار
خویش و تغییر رفتار غیرانطباقی با استفاده از شیوههای گوناگون مانند تقویت خویشتن،
تنبیه خویشتن، کنترل شرایط محرک و پرورش پاسخهای ناهمساز. بازبینی آدمی از رفتار
خودش، با ثبت دقیق محرکها یا موقعیتهائی که رفتار غیرانطباقی را فرا میخوانند و
پاسخهائی که با آن ناهمساز هستند صورت میگیرد. کسیکه به مشروب الکلی وابسته شده
است ابتدا وسوسهانگیزترین موقعیتهای مشروبنوشی را شناسائی میکند و سپس میکوشد
بر این موقعیتها کنترل پیدا کند و یا پاسخهائی را بیابد که با مشروبنوشی ناهمساز
باشد. برای مثال، کسیکه برایش دشوار است سر ناهار با همکارانش مشروب نخورد، برای
حل این مشکل ممکن است تصمیم بگیرد خودش تنها سر میز کارش ناهار بخورد؛ یا اگر وقتی
از سرکار به خانه میرسد وسوسه میشود که به کمک مشروب خود را آرام سازد ممکن است
برای رها شدن از تنش، بهکاری مانند بازی تنیس یا پیادهروی در کوچههای دور و بر
بپردازد. اینکارها هر دو با مشروبنوشی ناهمساز است.
تقویت خویشتن عبارت است از پاداش فوری دادن به خویش به خاطر دست یافتن به یک هدف،
پاداش میتواند بهصورت تحسین خود، تماشای یک برنامه تلویزیونی خوشایند، گفتگوی
تلفنی با یک دوست یا خوردن یک خوراک لذیذ باشد. تنبیه خویشتن عبارت است از تدارک یک
پیآمد آزارنده به خاطر دست نیافتن به یک هدف، تنبیه میتواند بهصورت محروم ساختن
خویش از یک چیز خوشایند (تماشا نکردن برنامه تلویزیونی خوشایند) با مجبور ساختن خود
به اجراء یک کار ناخوشایند (مانند پاکیزه کردن خانه) باشد. بسته به نوع رفتاری که
بایستی تغییر کند میتوان آمیزههای گوناگونی از شیوههای تقویت خویش، تنبیه خویش،
یا کنترل محرکها و پاسخها را بهکار برد.
نمونهاى از خودگردانی رفتار
بازبینی رفتار خویش:
از تمام جزئیات هر چه میخورید یادداشت بردارید. میزان خوراک، نوع خوراکها، ارزش
کالری آنها و موقع و اوضاع و احوال خوردن هر یک را یادداشت کنید. این یادداشتها
میزان کالری مورد نیاز برای حفظ وزن کنونی شما را نشان میدهد. بهجز این، به کمک
آنها میتوانید محرکهائی را شناسائی کنید که رفتار غذا خوردن را در شما فرا
میخواند و تقویت میکند.
- جدول وزن:
مشخص کنید که چقدر از وزنتان را میخواهید کم کنید و
بعد یک هدف هفتگی برای اینکار تعیین کنید. این هدف هفتگی بایستی واقعبینانه باشد
(بین تیم تا یک کیلو). هر روز وزن خود را روی کاغذ نمودار یادداشت کنید. این نمودار
نه تنها تغییرات وزن شما را در رابطه با میزان خورد و خوراک نشان میدهد. بلکه شما
را از میزان پیشرفت در جهت هدف آگاه میسازد و از این راه کوششهای شما را برای
کاهش وزن، تقویت میکند.
کنترل شرایط محرک:
به کمک شیوههای زیر از تعداد محرکهائی که با غذا
خوردن پیوند یافتهاند بکاهید:
۱. فقط در مواقع مشخصی از روز، کنار یک میز یا سفره معین، با زیر ظرفی و ظرفها و
دستمال سفره و... مشخص و واحدی خوراک بخورید. در مواقع یا جاهای دیگر (مثلاً به
حالت ایستاده در آشپزخانه) غذا نخورید.
۲. خوراک خوردن را با کار دیگری مانند کتاب خواندن یا تماشای تلویزیون همراه نکنید.
۳. در خانه فقط خوراکهائی را نگهداری کنید که در برنامه غذائی شما هست.
۴. فقط هنگامی برای خرید خوراکی بروید که غذای کاملی خورده باشید؛ فقط چیزهائی را
بخرید که از پیش فهرست آنها را آماده کردهاید.
تغییر رفتارهای مربوط به نحوه غذا خوردن:
زنجیره پاسخهائی را که بهطور خودکار رفتار غذا
خوردن را برمیانگیزند، به کمک شیوههای زیر درهم بشکنید:
۱. بسیار آهسته بخورید و توجه خود را به چیزی که میخورید متمرکز سازید.
۲. پیش از آنکه لقمه دیگری در دهان بگذارید، کار جویدن و فرو دادن لقمه قبل را تمام
کنید.
۳. در طول خوردن خوراک، گهگاه برای مدت کوتاهی دست از خوردن بردارید.
پرورش پاسخهای ناهمساز:
هرگاه بهجز در وقتهای مقرر به خوردن چیزی وسوسه میشوید یک کار و فعالیت ناهمساز
با خوردن را جایگزین آن کنید. برای مثال، به تمرین موسیقی بپردازید، پیادهروی
کنید، با یک دوست (چه بهتر که از برنامهریزی خورد و خوراک شما خبر داشته باشد)
گفتگو کنید، به بررسی برنامهریزی خورد و خوراک و نمودار وزن خود بپردازید و به
میزان وزنی که کم کردهاید توجه کنید.
تقویت خویشتن:
هر روزی که میتوانید رفتار خورد و خوراک برنامهریزیشده را عملی کنید ترتیبی
بدهید تا با انجام یک کار خوشایند (تماشای تلویزیون، مطالعه، تهیه نقشه جاسازی
لباسها در یک قفسه تازه لباس، دیدار با یک دوست) خود را تقویت کنید. برای
مواقعیکه به میزان معینی از وزن شما کم شده باشد پاداش چشمگیری (مانند خریدن یک
چیز خواستنی) برای خود در نظر بگیرید. احتمالاً تنبیه خویشتن (به غیر از چشمپوشی
از یک پاداش) تأثیر کمتری دارد زیرا داشتن رژیم غذائی خود به اندازه کافی کار
افسردهکنندهای است. اما در هر حال برای خودداری از غذا خوردنهای گهگاهی،
میتوانید در این موقع نتایج ناخوشایند آن را به یاد بیاورید یا عکس ناخوشایندی از
خود را که چاقی شما را نمایان میکند، تماشا کنید.
گرچه در شیوههائی که تا اینجا مورد بحث بود، خود رفتار در مدار توجه است با این
حال آشکار است که عوامل شناختی، یعنی اندیشهها و انتظارهای آدمی نیز در تعیین
رفتار و میانجیگری در تغییر رفتار نقش و اهمیت دارند. فکرهائی که درباره موقعیت
معینی داریم تأثیر آشکاری بر پاسخهای هیجانی ما به آن موقعیت دارند. فرض کنید قرار
است دو دانشجو سر کلاس هریک مقالهای ارائه کنند. یکی از آنان با خود میگوید:
”باید جلسه جالبی باشد؛ درباره موضوعی که مطرح شده نکات بحثانگیز فراوانی هست؛ و
خیلی هم مایل هستم ببینم دانشجویان درباره نظرات من چه میگویند“. سخنران دیگر با
خود میاندیشد: ”مطمئن نیستم بتوانم افکارم را خوب بیان کنم؛ دانشجویان بسیار
باهوشی در این جمع هستند که حتماً مرا ارزیابی میکنند و روی هر عیب و ایرادی که در
گفتههایم باشد انگشت میگذارند“. آشکار است که دانشجوی دوم در مورد سخنرانی اضطراب
دارد و هر چه بیشتر خودش را ”در مدار توجه“ و مورد ارزیابی دیگران ببیند، بیشتر
مضطرب میشود. افکار ما بر اعمال ما اثر میگذارد و اعمالمان بر افکاری که داریم.
در بحث از نظریه یادگیری اجتماعی که رفتار آدمی تا حدودی بستگی به انتظارات او
درباره نتیجه آن رفتار دارد (”اگر چنین رفتار کنم چه خواهد شد؟“) و تا حدودی هم
وابسته انتظاراتی است که او درباره کارآئی شخص خود دارد (”میتوانم کارهای لازم را
انجام بدهم؟“). گاه انتظاراتی که در مورد نتیجه رفتار معینی داریم غیرمنطقی یا
غیرواقعبینانه است (”اگر حرف دلم را بزنم یا از حقم دفاع کنم، دیگران دوستم
نخواهند داشت“). چیزی که غالباً پیش میآید این است که درباره نتایج رفتارهای خود
بسیار واقعبین هستیم اما در اینکه بتوانیم آنها را خوب انجام دهیم بسیار تردید
داریم. اغلب روشهائی که در مورد تغییر رفتار کارآئی دارند، احساس تسلط یا کارآئی
شخصی را در آدمی بیشتر میکنند.
بهعنوان مثال برای کاهش ترس از مار تدابیری از این دست مؤثر هستند: تماشای کس
دیگری که با مار بازی میکند و چیز وحشتناکی هم برایش پیش نمیآید، با تجسم بازی با
یک مار بوآ یا اژدرمار در حالیکه شخص در حالت آرامش است. اما بازی با یک مار واقعی
اثربخشتر از این گونه تدابیر است. دست بهعمل زدن، بر احساس مسلط بودن آدمی
میافزاید (باندورا، ۱۹۸۲).
رفتار درمانگرانی که رویکرد شناختی را بهکار میگیرند میکوشند به درمانجو یاری
دهند تا باورها و انتظارهای واقعبینانهتری را جانشین باورها و انتظارهای مغشوش
خود کند. در مبحث (روانشناسی نابههنجار) دیدیم که مردمان افسرده رویدادها را با
دید منفی و انتقاد از خود ارزیابی میکنند، به این معنا که از آغاز کار انتظار
دارند موفق نشوند؛ وقتی هم عملاً موفق نمیشوند بهجای شرایط و مقتضیات، خود را به
باد سرزنش میگیرند. در شناخت - درمانی (cognitive therapy) افسردگی، شخص تشویق
میشود که غیرمنطقی بودن فرضهای خود را تشخیص دهد. گفتگوی زیر نشان میدهد که
چگونه درمانگر با پرسشهای دقیق خود سعی میکند در درمانجو نسبت به باورهای
غیرواقعبینانهاش، ایجاد آگاهی کند.
- درمانگر: چرا میخواهید خودکشی کنید؟
- درمانجو: من بدون شوهرم هیچم... نمیتوانم بی او خوش باشم... از طرفی هم
زناشوئیمان دارد متلاشی میشود.
- درمانگر: تا به حال، زندگی زناشوئی شما چطور بوده؟
- درمانجو: از همان اول چیز رنجآوری بود... شوهرم همیشه بیوفائی میکرد.. در پنج
سال گذشته کمتر او را دیدهام.
- درمانگر: میگوید بی او نمیتوانید زندگی کنید.. در اوقاتی که او پیش شما است
احساس خوشحالی میکنید؟
- درمانجو: نه، همیشه دعوا داریم و حالم بدتر میشود.
- درمانگر: میگوئید بدون او خودتان را هیچ و پوچ میدانید. پیش از آشنائی با او هم
خودتان را هیچ و پوچ میدانستید؟
- درمانجو: نه، آنوقت احساس میکردم کسی هستم.
- درمانگر: اگر پیش از آشنا شدن با او احساس میکردید کسی هستید حالا چرا برای
اینکه کسی باشید به او نیاز دارید؟
- درمانجو: (گیچ شده) اِ ...
- درمانگر: بهنظر شما اگر این زناشوئی بههم بخورد آیا امکان دارد کسانیکه متوجه
بشوند شما دیگر شوهر ندارید علاقهای به شما نشان دهند؟
- درمانجو: گمان کنم ممکن است همینطور بشود.
- درمانگر: بهنظر شما امکان دارد با کسی آشنا شوید که باثباتتر از او باشد؟
- درمانجو: نمیدانم... گمان کنم ممکن هست.
- درمانگر: پس اگر به این زناشوئی پایان دهید واقعاً چه چیزی از دست میرود؟
- درمانجو: نمیدانم.
- درمانگر: آیا امکان هست که وقتی به این زناشوئی پایان دهید وضع بهتری پیدا کنید؟
- درمانجو: اطمینان ندارم.
- درمانگر: آیا فکر میکنید که این زندگی زناشوئی فعلی شما یک زندگی زناشوئی واقعی
است؟
- درمانجو: به گمانم که نه.
- درمانگر: اگر نیست، پس با پایان دادن به آن چه چیزی از دست میدهید؟
- درمانجو: (مکث طولانی) به گمان که هیچچیز (بک ”Beck“ ـ ۱۹۷۶، صفحههای ۹۱-۲۸۹).
برخی درمانگران که خود را رفتار درمانگرشناختی مینامند، آمیزهای از شیوههای
تغییر رفتار و آموزشهای ویژه را برای حل و فصل افکار منفی بهکار میبرند. برای
مثال، در برنامهای که هدف آن یاری دادن به شخص در غلبه بر ترس از سخن گفتن در میان
جمع است، ممکن است حساسیتزدائی منظم (ابتدا با تجسم صحنهها و سپس با تمرین سخن
گفتن در موقعیتهائی که رفته رفته دشوارتر میشوند) همراه با آموزش ”مثبتاندیشی“
بهکار رود. درمانگر به درمانجو یاد میدهد که بهجای آنکه با گفتگوی درونی به
محکوم ساختن خویش بپردازد (”آنقدر دستپاچهام که حتماً مطالبی را که میخواهم بگویم
فراموش خواهم کرد“) به راهنمائی مثبت خویش دست بزند (”آرام باش؛ تو میدانی چه
مطالبی را باید بگوئی؛ شنوندهها آدمهای علاقهمندی هستند که با تو روی موافق
دارند و حتی اگر اشتباه هم بکنی به تو سخت نمیگیرند“). برای درمان مواردی مانند
ترس از سخن گفتن در برابر جمع و اضطراب امتحان، بهنظر میرسد که برنامه درمانی
همراه با یک بخش شناختی، اثربخشتر از این باشد که حساسیتزدائی منظم را به تنهائی
بهکار بریم (میچنبام ”Meichenbaum“ ـ ۱۹۷۲).
چه بسیار اختلالهای عاطفی که در روابط با دیگران شکل میگیرد، مانند احساس منزوی
بودن، طرد شدن، تنها بودن و ناتوانی از ایجاد روابط صحیح با دیگران. گرچه درمانگر
میتواند به شخص یاری دهد تا برخی از اینگونه مسائل را حل کند اما آزمون واقعی
هنگامی است که وی بتواند نگرشها و پاسخهائی را که در جریان درمان یاد گرفته است
در روابط روزمره زندگی خود بهکار بندد. با کمک گروه درمانی درمانجو میتواند
مشکلات خود را در حضور دیگران حل کند، و ببیند که دیگران در برابر رفتارش چگونه
واکنش میکنند و هنگامیکه روشهای پاسخدهی قدیمی وی رضایتبخش نیست، روشهای
تازهای را بهکار گیرد.
در مکتبهای درمانی گوناگون (روانکاوی، انسانگرائی، و رفتاردرمانی) درمانگران
تغییراتی در شیوههای درمانی دادهاند تا بتوان از این شیوهها در گروههای درمانی
نیز استفاده کرد. گروه درمانی در موقعیتهای گوناگون بهکار رفته است که چند موردی
را نام میبریم: در بخشهای بیمارستانها، در درمانگاههای روانپزشکی، در مورد
والدین کودکان پریشانحال و در مورد نوجوانان مقیم کانونهای اصلاح و تربیت.
معمولاً در هر گروه تعداد کمی از افراد شرکت میکنند (با حد بهینه ۶ تا ۱۲ نفر) که
همه مشکل مشابهی دارند. در نشستهای درمانی، درمانگر معمولاً خود را از مرکز توجه
دور نگه میدارد تا به این وسیله اعضاء گروه به مبادله تجربه بپردازند، از رفتار
یکدیگر انتقاد کنند و بهجز مشکلات خود، مشکلات افراد دیگر گروه را نیز مورد بحث
قرار دهند. در آغاز درمان، افراد گروه حالت دفاعی دارند و از بیان ضعفهای خود
ناراحت هستند، لیکن رفته رفته به رفتار خود واقعبینانه نگاه میکنند و نسبت به
تأثیری که نگرشها و رفتارشان بر دیگران دارد آگاهی بیشتری نشان میدهند؛ رفته رفته
بیشتر میتوانند با افراد دیگر گروه همانندسازی کنند و نسبت به آنها همدلی نشان
دهند؛ و وقتی بهجائی میرسند که میتوانند در ارتباط با مشکلات یک عضو دیگر
اشاراتی حاکی از درک و بینش و تفسیری با معنا عرضه کنند، بر عزتنفس آنان افزوده
میشود.
گروه درمانی نسبت به درمان انفرادی چندین مزیت دارد:
۱. چون درمانگر در یک زمان میتواند به چند نفر یاری دهد در وقت صرفهجوئی میشود.
۲. مردم نیز از مشاهده اینکه مشکلات دیگران مشابه یا شاید پیچیدهتر از مشکلات
خودشان است احساس راحتی و دلگرمی میکنند.
۳. از راه مشاهده رفتار دیگران نیز میتوان چیزهائی یاد گرفت.
۴. از راه تعامل با گروهی از آدمیان (و نه فقط درمانگر) میتوان نگرشها و
واکنشهای خود را وارسی کرد.
گروههای رویاروئی (ecounter groups)
گروه درمانی که در آغاز روشی برای حل مشکلات عاطفی بود در خلال بیست سال اخیر گسترش
یافته و اینک بهصورت وسیله رایجی برای یادگیری شیوههای ایجاد رابطه با دیگران
درآمده است. در گروههای رویاروئی که بهنام گروههای آموزش حساسیت (و با نام کوتاه
گروههای تی ـ ”groups “training groups) نیز شهرت یافتهاند بین ۱۲ تا ۲۰ عضو شرکت
میکنند که ممکن است فقط یک نشست فشرده در تعطیل آخر هفته یا نشستهائی در طول چند
ماه داشته باشند تا به این وسیله بهتر دریابند که در تعاملهایشان با دیگران چگونه
رفتار میکنند. اعضاء این گروهها تشویق میشوند تا نگرشها و احساساتی را ابراز
کنند که معمولاً در انتظار عمومی بیان نمیکنند. رهبر گروه (یا چنانکه گاه
”تسهیلکننده“ نامیده میشود، زیرا کار او در واقع رهبری نیست) شرکتکنندگان را به
وارسی انگیزهها و احساسات خویشتن و دیگر اعضاء گروه تشویق میکند. هدف این است که
افراد، فارغ از سدهای دفاعی، به مبادلاتی بپردازند ک هبه حداکثر صداقت و بیریائی
رهنمون میشود.
کارل راجرز که گونههای متفاوتی از گروههای رویاروئی را مورد بررسی قرار داده،
گفته است که پابهپای ادامه و گسترش نشستهای گروهی، تغییرات نسبتاً پایداری در
شرکتکنندگان روی میدهد (راجرز، ۱۹۷۰). در ابتدای کار که تسهیلکننده برای اعضاء
توضیح میدهد که مسئولیت رهبری را بر عهده ندارد، افراد گروه سردرگم و کمی دلخور
میشوند. علاوه بر این، با سرسختی میکوشند احساسات خود را آشکار نسازند تا آنجا که
هرگاه یکی از حاضران به بیان احساسات خود بپردازد، دیگران در بهجا بودن بیان چنین
احساساتی در گروه، ابراز تردید میکنند و میکوشند او را از اینکار باز دارند. در
مرحله بعد رفتهرفته شروع به صحبت درباره احساسات و مشکلاتی میکنند که در بیرون از
گروه تجربه کردهاند. سپس روابط درون گروهی را مورد بحث قرار میدهند؛ در این مرحله
نخستین احساساتی که به بیان درمیآید یک نگرش منفی نسبت به خویش یا نسبت به یک عضو
دیگر گروه است. هنگامیکه افراد درمییابند چنین احساساتی را گروه میپذیرد، رفته
رفته یک جو اعتماد و اطمینان بهوجود میآید؛ سرانجام، اعضاء گروه در نشستهای
پایانی از رفتارهای دفاعی یکدیگر خرده میگیرند و میکوشند نقابها را کنار بزنند و
هر چه بیشتر خودشان باشند. در این مرحله، دیگر گروه پوشش مؤدبانه و نکتهسنجی را که
در بیرون از گروه پسندیده است، تحمل نمیکند.
از لحاظ نظری، پسخوراندی که آدمیان در مورد چگونگی تأثیر رفتارشان بر دیگران و نیز
پذیرفته شدن توسط افراد گروه دریافت میکنند، منجر به افزایش خودآگاهی آنان و
همچنین تغییر رفتار آنان در گروه و بیرون از آن میشود. اما بررسیهائی که در مورد
تأثیر شرکت در گروههای رویاروئی صورت گرفته، تردیدهائی درباره میزان واقعی
اینگونه تغییرات رفتاری به میان میآورد. در یک بررسی در مورد بیش از ۳۰۰ دانشجوی
دانشگاه که در گروههای رویاروئی با رهبرانی بسیار آزموده شرکت نموده بودند، آشکار
شد که فقط در یکسوم از آنان در پی چنان تجربهای تغییرات مثبتی (بر پایه گزارشهای
خود آنان و رتبهبندی دوستان نزدیک آنان) حاصل شده بود. یکسوم دیگر از آنان هیچ
تغییری نکرده بودند و در باقی آنان تغییرات منفی دیده شد - به این معنا که یا شرکت
در آن گروهها را پریشانکننده دانسته و بنابراین، آن را رها کرده بودند با در
پایان کار گروه احساس کرده بودند که مشکلات شخصی آنان حل نشده و وضع بدتری پیدا
کرده است (لیبرمن ”Lieberman“، یالوم ”Yalom“، مایلز ”Miles“ ـ ۱۹۷۳).
گرچه گروههای رویاروئی برای مردمانی که از نظر روانی سالم هستند و فرصتی فراهم
میکند تا در پرتو واکنشهای صادقانه دیگران، نکتههائی درباره خودشان بیاموزند،
اما این گروهها به کسانیکه دچار اختلالهای روانی هستند کمکی نمیکند. ثابت شده
که این گروهها از لحاظ ایجاد تغییرات رفتاری کماثرتر از تدابیر درمانی انفرادی یا
گروه درمانیهای سنتیتر هستند و آنچه بر اثر شرکت در این گروهها حاصل میشود نیز
ناپایدار و گذرا است (بدنار ”Bednar“ و کول ”Kaul“ ـ ۱۹۷۸).
اعضاء گروه درمانیهای سنتیتر به دقت انتخاب میشوند و نشستهای این گروهها مدت
زمان درازتری ادامه مییابد تا از این فرصت حل مسائل و مشکلات مربوط به روابط شخصی
فراهم شود. علاوه بر اینها، تأکیدی که در گروههای رویاروئی بر ”بیان آزادانه
هیجانها“ میشود ممکن است برای کسانی آسیبزا باشد که عزّتنفس آنان بسیار
شکنندهتر از آن است که در برابر انتقاد و فشار گروه تاب بیاورند (کرش ”Kirsch“،
گلاس ”Glass“ ـ ۱۹۷۷).
خانواده درمانی
خانوادهدرمانی گونه ویژهای از گروهدرمانی است. در
این روش درمانی، زن و شوهر، با پدر و مادر و فرزندان با یک یا دو درمانگر (معمولاً
یک خانم و یک آقا) کار میکنند. بر پایه این فرض که مشکلات آدمی نشانگر یک
ناسازگاری کلیتر در خانواده است، هدف خانوادهدرمانی این است که به اعضاء خانواده
یاری دهد تا احساساتی را که نسبت به یکدیگر دارند وضوح ببخشند و بیان کنند، به
تفاهم متقابل بیشتری با هم برسند، و راههای مؤثرتری برای ارتباط با هم و حل مشکلات
مشترک خود پیدا کنند.
گاه برای آگاه کردن اعضاء خانواده نسبت به روش تعامل آنان با یکدیگر، فیلمهائی که
از روابط آنان تهیه شده برای آنان به نمایش درمیآید؛ یا اینکه درمانگر واقعیت
تعارضها و مبادلات گفتاری اعضاء گروه را در خانه آنان مورد مشاهده قرار میدهد. در
این موارد غالباً آشکار میشود که رفتارهای مشکلآفرین یک عضو را پاسخهای اعضاء
دیگر خانواده تقویت میکنند. برای نمونه ممکن است قشقرقهای یک کودک یا اختلال خورد
و خوراک یک نوجوان بر اثر بذل توجه غیرعمدی پدر و مادر به همین رفتارها، تقویت شود.
در این مورد درمانگر ممکن است به پدر و مادر آموزش دهد که رفتارهای خود و فرزند خود
را زیر نظر بگیرند، مشخص کنند چگونه واکنشهایشان رفتار مشکلآفرین را تقویت
میکند، و بعد سعی کنند پیوندهای تقویتی را تغییر دهند
رفتاردرمانی (behavior therapy) اصطلاحی است برای چند روش درمانی گوناگون که همگی
بر نظریه یادگیری پایهگذاری شدهاند. رفتار درمانگران بر این باور هستند که
رفتارهای غیرانطباقی رفتارهائی هستند که آدمی برای کنار آمدن با فشار روانی آنها را
یاد میگیرد، و میتوان به یاری فنونی که از کارهای آزمایشگاهی در مورد یادگیری
برآمده است پاسخهای مناسبتری را جایگزین آنها کرد. در حالیکه روانکاوی در پی
شناخت چگونگی تأثیر تعارضهای گذشته آدمی بر رفتار او است، رفتاردرمانی مستقیماً به
خود رفتار میپردازد.
رفتار درمانگران میگویند گرچه بینش یا خودشناسی هدف ارزشمندی است اما منجر به
تغییر رفتار نمیشود. ما خود اغلب میدانیم که به چه علت در موقعیت معینی رفتارهای
خاصی نشان میدهیم، اما بهرغم این آگاهی نمیتوانیم رفتارمان را تغییر دهیم.
کسیکه هنگام سخن گفتن در برابر همدرسان خود احساس کمروئی زیادی میکند ممکن است
بتواند خاستگاه آن را رویدادهای پیشین زندگانی خود بیابد (برای نمونه: توجه شود که
هر بار اظهارنظری میکرده پدرش به وی ایراد میگرفته؛ یا مادرش غلطهای دستوری
گفتههای او را تصحیح میکرده؛ یا در دوره دبیرستان بهعلت ترس از رقابت با برادر
بزرگترش که سردسته گروه بحث و گفتگو بوده، کمتر در میان دیگران سخن گفته است)، اما
شناختن علل این ترس احتمالاً به وی کمکی نمیکند تا بتواند در گفتگوهای کلاس شرکت
کند.
در آغاز، رفتاردرمانی بر مدار اصول شرطیسازی کلاسیک و عامل میچرخید - و البته تا
آنجا که این اصول با رفتار آشکار سروکار داشتند (به مبحث یادگیری و شرطیسازی
مراجعه کنید). رفتار درمانگران سعی داشتند مشخص کنند محرکهای پیشایند کدام هستند
و چه شرایط محیطی موجب تقویت و تداوم یک پاسخ میشوند (اولمان ـ Ulman، کراسنر
”Krasner“ ـ ۱۹۶۹؛ لازاروس ”Lazarus“ ـ ۱۹۷۱). به تازگی آنان پذیرفتهاند که
متغیرهای شناختی نیز بر رفتار اثر میگذارند (مثلاً افکار شخص درباره موقعیتهای
اضطرابانگیز یا انتظارات او درباره پیآمدهای اعمال معین) و به همین جهت کوششهای
معطوف به تغییر اینگونه متغیرها را با شیوههای اختصاصی تغییر رفتار درهم
تنیدهاند (باندورا ”Bandura“ ـ ۱۹۸۲؛ میچنبام ”Mechenbaum“ و جارمکو ”Jaremko“ ـ
۱۹۸۲).
برخلاف روانکاوی که در پی تغییر شخصیت است، رفتاردرمانی هدف نسبتاً محدودی دارد که
عبارت است از تغییر رفتارهای غیرانطباقی در موقعیتهای معین. علاوه بر این رفتار
درمانگران بیش از روانکاوان به اعتبار علمی فنون خود توجه دارند.
حساسیتزدائی منظم
حساسیتزدائی منظم (systematic desen sitization) را میتوان فرآیند ”ناشرطیسازی ـ
deconditioning“ یا ”شرطیسازی تقابلی ـ counterconditioning“ بهشمار آورد. این
شیوه درمانی در از بین بردن ترسها یا هراسها کارآئی بسیار دارد. در این شیوه، اصل
درمانی عبارت است از ضعیفسازی یک پاسخ غیرانطباقی به کمک نیرومندسازی یک پاسخ
مخالف یا ناهمساز با آن، مثلاً حالت آرامش مخالف حالت اضطراب است، یعنی اینکه ممکن
نیست کسی در آن واحد هم آرام باشد و هم مضطرب. در یکی از روشهای زدودن منظم حساسیت
شخص نسبت به یک موقعیت ترسآور، ابتدا به این شخص آموزش میدهند که چگونه خود را
آرام سازد، و سپس او را بهصورت تخیلی یا واقعی بهتدریج با موقعیت ترسآور روبهرو
میکنند. شخص از راه آرامشآموزی یاد میگیرد که عضلات مختلف خود را اول منقبض کند
و بعد آرام سازد. اینکار از کف و قوزک پا آغاز شده و عضلات سراسر بدن تا صورت و
گردن را دربرمیگیرد. به این وسیله است که شخص یاد میگیرد که آرام بودن در مقایسه
با منقبض بودن عضلات خود را دریابد و حس کند و درجات گوناگون تنش را از هم
بازشناسد. در مواردیکه شخص نتواند از راههای معمولی آرامشآموزی کند، برای
اینکار از دارو با هیپنوتیسم استفاده میشود.
در خلال دوره آرامشآموزی، شخص با کمک رفتار درمانگر به ساختن سلسلهمراتب اضطراب
(anxiety hierarchy) میپردازد. سلسلهمراتب اضطراب، فهرستی از موقعیتها یا
محرکهائی است که شخص را دچار اضطراب میکنند. موقعیتها برحسب اینکه تا چه اندازه
اضطرابانگیز هستند از خفیف به شدید رتبهبندی میشوند. برای نمونه، خانمی را در
نظر بگیرید که از فضاهای باز میترسد به مبحث (روانشناسی نابههنجاری مراجعه کنید)
و هر وقت پا از چهاردیواری محفوظ خانهاش بیرون میگذارد اضطراب شدیدی تجربه
میکند. در این مورد ممکن است سلسلهمراتبی تنظیم شود که با ”رفتن تا سر چهارراه“
آغاز میشود. ممکن است ”به فروشگاه رفتن“ در میانه این فهرست و ”سفر هوائی در
تنهائی به شهری دوردست“ در بالاترین جای فهرست جا داشته باشد. حساسیتزدائی این
خانم هنگامی آغاز میشود که آرامسازی را یاد گرفته است و سلسلهمراتب اضطراب آماده
شده است: در صندلی راحتی مینشیند و چشمانش را میبندد و رفتار درمانگر موقعیتی را
توصیف میکند که کمترین اضطراب را در این شخص برمیانگیزد، هرگاه این خانم بدون
افزایش تنش عضلانی بتواند خود را در آن موقعیت تصور کند در آن صورت رفتار درمانگر
دومین موقعیت اضطرابآور را مطرح میکند.
هرگاه این خانم در جریان تصور یک صحنه، اضطرابی گزارش کند به او گفته میشود که
بهجای تجسم آن صحنه، توجه خود را روی آرامسازی متمرکز کند؛ آنگاه بار دیگر همان
صحنه مطرح میشود و این کار ادامه مییابد تا زمانی فرا رسد که آن صحنه هیچ اضطرابی
برنیانگیزد. اینکار نشستهائی چند ادامه مییابد تا سرانجام موقعیتی که در آغاز
کار بیشترین اضطراب را برمیانگیخت چیزی جز آرامش فرا نخواند. در این مرحله
میگوئیم که از راه نیرومندسازی یک پاسخ مخالف یا ناهمساز - یعنی آرامش - حساسیت
این خانم در برابر موقعیتهای اضطرابزا بهصورت منظم زدوده شده است.
گرچه حساسیتزدائی به کمک تجسم صحنهها در کاستن از ترسها یا هراسها کارآئی داشته
است، اما نسبت به حساسیتزدائی از راه رویاروئی واقعی با محرکهای ترسآور کارآئی
کمتری دارد، که البته نکته شگفتآوری هم نیست. یعنی اگر در این مثال فرضی، آن خانم
بهتدریج با خود موقعیتهای اضطرابزا روبهرو میشد و آرام میماند، احتمال داشت
ترسهایش سریعتر و بهصورت پایدارتری از بین برود (شرمن ”Sherman“ ـ ۱۹۷۲). رفتار
درمانگران هر جا که امکان داشته باشد حساسیتزدائی نمادی (symbolic) را همراه با
حساسیتزدائی از موقعیتهای واقعی بهکار میگیرند.
جرأتآموزی (assertive training)
پاسخ دیگری که مخالف اضطراب است پاسخ گرایشی به جرأتورزی نام دارد. برخی مردم، در
موقعیتهای اجتماعی به این جهت احساس اضطراب میکنند که نمیتوانند چیزی را که
بهنظرشان دوست میآید ”به زبان بیاورند“، یا وقتی دیگران از آنان بهرهبرداری
میکنند نمیتوانند لب به اعتراض بگشایند. تمرین پاسخهای جرأتورزی (نخست با نقش
بازی کردن در برابر درمانگر و سپس در موقعیتهای واقعی زندگی) نه تنها اضطراب این
افراد را کاهش میدهد، بلکه به آنان کمک میکند که شیوههای مؤثرتری برای کنار آمدن
با اینگونه موقعیتها فرا گیرند. درمانگر موقعیتهائی را که شخص در آنها نافعال و
پذیرنده است معین میکند و سپس به وی یاری میدهد تا برخی پاسخهای جرأتورزی را
تجسم یا تمرین کند که ممکن است در آن موقعیتها اثربخش باشند. برای مثال، تعدادی از
جلسات درمانی ممکن است بر موقعیتهای زیر متمرکز باشد.
ـ وقتی در صف هستید، کسی خود را جلوی شما جا میکند.
ـ دوستی از شما میخواهد کاری را برایش انجام بدهید ولی شما مایل به انجام دادن آن
کار نیستید.
ـ رئیستان ایراد بیجائی از شما میگیرد.
ـ کالای معیوبی را به فروشندهای برمیگردانید.
ـ در سینما اشخاصی که در ردیفهای پشت سر شما نشستهاند یکریز حرف میزنند و مزاحم
شما هستند.
ـ ماشین شما را مکانیک چنان که باید تعمیر نکرده است.
بیشتر مردم در این موقع خوش ندارند کاری بکنند، اما برخی از آنان از جرأتورزی در
این موارد چنان میترسند که هیچ نمیگویند و بهجای آن، بر نفرت و نابسندگی خود
میافزایند. در جریان جرأتآموزی، درمانجو پاسخهای مؤثر در اینگونه موقعیتها را
با درمانگر تمرین میکند و رفتهرفته آنها را در زندگی واقعی بهکار میبندد.
در درمانهای انسانگرا، بیهمتا بودن هر فرد آدمی و گرایش طبیعی وی بهسوی رشد و
خودشکوفائی در مدار توجه است. در این شیوه درمانی، نه رفتار آدمی تعبیر و تفسیر
میشود (چنانکه شیوه روانکاوان است) و نه کوششی برای تغییر رفتار آدمی صورت میگیرد
(چنان که شیوه رفتار درمانگران است). هدف اینگونه درمانگران این است که امکاناتی
فراهم آورند تا شخص بتواند اندیشهها و احساسات خویش را وارسی کند و شخصاً به
راهحلهائی دست یابد. با نگاهی به شیوه درمانی درمانجومدار (client-centered) که
یکی از متداولترین درمانهای انسانگرا است این رویکردهای درمانی را بهتر خواهیم
شناخت.
درمانجومداری
این شیوه درمانی که کارل راجرز (Carl Rogers) آن را پرورده بر این فرض استوار است
که خود درمانجو بهترین متخصص درباره خودش است و هر آدمی خود میتواند راهحلهائی
برای مشکلات خود بیابد. کار درمانگر این است که چنین کاری را تسهیل کند نه آنکه
پرسشهای کاوشگرانه پیش بکشد، یا به تعبیر و تفسیر بپردازد، با اقدامات عملی خاصی
را توصیه کند. راجرز در واقع اصطلاح ”تسهیلکننده“ را بر اصطلاح درمانگر ترجیح
میدهد.
توصیف درمانجومداری کار نسبتاً آسانی است، اما کاربرد عملی آن به مهارت فراوان نیاز
دارد و بسیار ظریفتر از آن است که در برخورد نخست بهنظر میرسد. درمانگر کارش را
با توضیح ماهیت مصاحبهها آغاز میکند. مسئولیت یافتن راهحل مشکلات بر عهده
درمانجو است؛ وی هر زمان که دلش بخواهد میتواند کار درمان را رها کند و برود و اگر
مایل بود دوباره بازگردد. رابطه درمانگر و درمانجو، خصوصی و محرمانه است، به این
معنی که درمانجو بدون ترس از سرزنش یا افشاء شدن گفتههایش، آزادانه درباره زندگی
خصوصی خود سخن میگوید. پس از آنکه موقعیت درمانی، ساخت کافی پیدا کرد، قسمت عمده
وقت صرف صحبتهای درمانجو میشود. معمولاً درمانجو چیزهای فراوانی دارد که ”از دل
بیرون بریزد“. درمانگر شنوندهای شکیبا و هوشیار است. هنگامیکه درمانجو از سخن
گفتن باز میایستد، طوریکه گوئی انتظار دارد درمانگر چیزی بگوید، معمولاً درمانگر
احساساتی را که درمانجو بیان داشته بازگو میکند و میپذیرد. برای نمونه اگر مردی
درباره مادر خردهگیر خود سخن میگفته، ممکن است درمانگر بگوید ”احساس میکنید
مادرتان سعی دارد شما را کنترل کند“. هدف از اینکار وضوح بخشیدن به احساساتی است
که درمانجو بیان کرده است نه داوری درباره آنها یا کند و کاو در جزئیات.
در آغاز کار درمان، درمانجوها عموماً خود را ناچیز و کمارزش میدانند، اما با
رویارو شدن با مشکلات خود و کوشش برای حل و فصل آنها، نگرش مثبتتری نسبت به خود
پیدا میکنند. یک درمانجو در آغاز کار درمان چنین گفت:
اصلاً وضع و حال خوبی ندارم. احساس میکنم غیرعادی هستم. حتی کارهای معمولی زندگی
را هم انجام نمیدهم.
اطمینان دارم دست به هر کاری بزنم شکست میخورم. آدم حقیری هستم. وقتی میخواهم از
آدمهای مؤفق تقلید کنم، نقش بازی میکنم. دیگر تحمل این وضع را ندارم.
همین درمانجو در مصاحبههای پایانی نگرشهائی را بیان نمود که درست نقطه مقابل
حرفهائی بود که در مصاحبه اول گفته بود.
به میل و انتخاب خودم راه و روش تازهای در زندگی پیش گرفتهام، راستی راستی دارم
تغییر میکنم، همیشه کوشش داشتم طبق ضابطههای دیگران که فراتر از توانائیهای من
بود زندگی کنم. متوجه شدهام که آدم بسیار باهوشی نیستم، اما میتوانم گلیم خودم را
از آب بیرون بکشم. دیگر آن همه درباره خودم فکر نمیکنم. با مردم خیلی راحت هستم.
دارم در کارم هم احساس موفقیت میکنم. با این حال هنوز خودم را کاملاً استوار احساس
نمیکنم و دلم میخواهد اگر به کمک بیشتری نیاز داشته باشم، باز هم بتوانم به اینجا
بیایم (گزارش مورد پژوهی از اسنایدر ”Snyder“ و همکاران، ۱۹۷۴).
آزمایشگران برای اینکه معلوم کنند آیا چنین پیشرفتی عمومیت دارد یا نه، مصاحبههای
ثبتشده را با دقت تجزیه و تحلیل کردهاند: وقتی گفتههای درمانجویان طبقهبندی
میشود و بهصورت نمودار درمیآید، معلوم میشود که سیر و پیشرفت درمان، شکل نسبتاً
پیشبینیپذیری دارد. درمانجویان در طی نخستین مصاحبهها مدت زمان درازی را صرف
بیان مشکلات و توصیف نشانههای بیماری خود میکنند. اما با پیشرفت کار درمان، رفته
رفته هر چه بیشتر سخنانی از آنان شنیده میشود که حاکی از شناخت بیشتر آنان از
مشکلات خویش است. هرگاه همه گفتههای درمانجویان را در یکی از دو طبقه ”گفتههای
مشکلگرا“ و ”گفتههای درکگرا یا بینشگرا“ جای دهیم، میبینیم که پابهپای
پیشرفت درمان، بینش درمانجویان نیز افزایش یافته است به شکل (تغییراتی که در جریان
درمان به شیوه درمانجومداری روی میدهد) نگاه کنید.
طی دوره درمان، درمانجو بهجای توصیف و بازگوئی مشکلات خود رفته رفته سخنانی
میگوید که نشانگر درک مشکلات است (نقل از سیمن ”Seeman“ ـ ۱۹۴۹).
در درمانجومداری، درمانگران چه میکنند که چنین تغییراتی به بار میآید؟ راجرز
معتقد است که همدلی، محبت و صداقت مهمترین ویژگیهای یک درمانگر است. همدلی عبارت
از توانائی درک احساساتی است که درمانجو میکوشد آنها را بیان کند، و توانائی
انتقال این نکته به درمانجو. درمانگر بایستی از دریچه چارچوب داوری درمانجو نگاه
کند و بکوشد مشکلات درمانجو را از چشم او ببیند. منظور راجرز از محبت، پذیرفتن تمام
و کمال درمانجو است چنانکه هست، و باور داشتن به اینکه وی میتواند مشکلات خود را
به طرز سازندهای حل و فصل کند. مقصود از صداقت این است که درمانگر روراست و بیریا
باشد، نه آنکه نقش بازی کند و خود را در پس نقاب تخصص پنهان کند. مردم خوش ندارند
نزد آدمهائی که قلابی بهنظر میآیند سفره دلشان را باز کنند. راجرز معتقد است
درمانگری که از چنین صفاتی برخوردار است میتواند رشد و خودیابی درمانجویان را
تسهیل کند (راجرز، ۱۹۷۰؛ تراکس ـ Truaz، میچل ”Mitchell“ ـ ۱۹۷۱).
از روش درمانی درمانجومداری نکتههای فراوانی آموختهایم، اما مشکل بتوان دایره
کارآئی و نارسائیها این را با قاطعیت مشخص کرد. البته این نکته آشکار شده که این
روش - همچون روانکاوی - فقط در مورد کسانی مؤفق است که مشکلات خود را بهخوبی به
زبان میآورند و انگیزش کافی برای بحث درباره آنها دارند. برای مردمانی که به میل
خود در پی درمان نمیآیند یا اختلالهای وخیمتری دارند و نمیتوانند درباره
احساسات خود سخن بگویند، معمولاً به روشهای دستوریتری نیاز داریم.
بهجز رواندرمانیهای مورد بحث ما، گونههای بسیار دیگری از رواندرمانی نیز وجود
دارد. در جدول (برخی رویکردهای رواندرمانی) چند رویکرد دیگر رواندرمانی فهرستوار
آمده است. با این همه، بیشتر رواندرمانگران فقط به یک روش ویژه بسنده نمیکنند بلکه
یک رویکرد التقاطی در پیش میگیرند، به این معنا که برای هر درمانجوئی شیوههائی را
از میان چند شیوه متفاوت بهکار میگیرند که در نظرشان مناسبتر است. گرچه درمانگر
ممکن است از لحاظ نظری در جهت روش یا ”مکتب“ خاصی سوگیری داشته باشد (برای مثال
بیشتر به روانکاوی گرایش داشته باشد تا به رفتارگرائی)، با این حال مفاهیمی از آن
مکتب را که کمکی به درمانجو نمیکند، آزادانه کنار میگذارد و فنونی از مکتبهای
دیگر را بهکار میگیرد.
خلاصه اینکه درمانگران در رویکرد درمانی خود انعطافپذیری نشان میدهند. مثلاً
درمانگیر التفاطی ممکن است در مورد کسیکه به شدت مضطرب است، نخست داروی آرامبخش و
آموزش آرامسازی را بهکار برد تا به این وسیله از شدت اضطراب او بکاهد (البته
روانکاوان چنین نمیکنند چون معتقد هستند که این اضطراب برای برانگیزاندن درمانجو
به کشف تعارضهایش ضروری است). سپس برای آنکه درمانجو را در راه شناخت خاستگاههای
مشکلاتش یاری دهد ممکن است برخی جنبههای تاریخچه زندگی وی را مورد بحث قرار دهد
(مکتب درمانجو مداری درباره گذشته آدمی بررسی نمیکند)، اما ممکن است به اندازه یک
روانکاو، کند و کاو در تجربههای کودکی را ضروری نشمارد. چنین درمانگری ممکن است
شیوههای آموزشی را نیز بهکار گیرد (مثلاً برای درمان اضطرابهای پسر نوجوانی که
بنا به اطلاعاتی نادرست، از تکانههای جنسی خود احساس گناه میکند اطلاعاتی درباره
مسئله جنسی و تولیدمثل فراهم میآورد؛ یا طرز کار دستگاه عصبی خودمختار را برای زن
مضطربی توضیح میدهد تا او را مطمئن سازد که برخی نشانههای بیمارگون او، مانند تپش
قلب و لرزش دست، نشانگر یک بیماری جسمانی نیست).
جدول برخی رویکردها به رواندرمانی
نام هدف شیوه کار
گشتالتدرمانی آگاهی یافتن آدمی نسبت به ”کل“ شخصیت خویش از راهحل و فصل تعارضهای
حل نشده و کشف جنبههائی از وجود خود که از میدان آگاهی دور افتاده است. تأکید بر
اینکه شخص در هر لحظه آگاهی عمیقی از احساس و رفتار خود داشته باشد.
درمان در نشستهای گروهی صورت میگیرد، اما درمانگر هر زمان با یک درمانجو کار
میکند. برونریزی خیالبافیها و رؤیاها، یا وجود دوگانه یک تعارض، از روشهائی است
که برای افزایش آگاهی بهکار میرود. در این شیوه درمانی، تأکید روانکاوی بر حل و
فصل تعارضهای درونی با تأکید رفتارگرائی بر آگاهی نسبت به رفتار و تأکید مکتب
انسانگرائی بر خود شکوفائی، بههم میآمیزد.
واقعیت - درمانی
(reality) وضوح بخشیدن به ارزشهای فردی و ارزیابی
رفتار کنونی و برنامههای آتی او در پرتو این ارزشها، وا داشتن شخص به
مسئولیتپذیری.
درمانگر به شخص کمک میکند تا پیآمدهای احتمالی اعمال خود را وارسی کند و موقعیت
یا هدف واقعبینانهای را برگزینند. پس از آنکه برنامهای برای فعالیت انتخاب شد،
قراردادی یا درمانجو امضاء میشود که در آن وی موافقت میکند برنامه را دنبال کند.
درمان
تعقلی - هیجانی جایگزینسازی اندیشههای ”معقول“
بهجای اندیشههای نامعقولی مانند: ”همه مردم بایستی همیشه آدم را دوست داشته باشند
و تحسین کنند“، ”بایستی در همه زمینهها آدم شایستهای باشم“ ”در برابر غم و اندوه
و ناخشنودی کاری نمیتوان کرد“. چنین فرض میشود که تغییرشناختی به دنبال خود تغییر
عاطفی به بار میآورد.
درمانگر (گاه با زیرکی و گاه آشکارا) اندیشههای درمانجو را به باد حمله گرفته ورد
میکند تا وی را ترغیب کند که با دید تعقلی به موقعیتها نگاه کند.
تحلیل تبادلی
(transactional analysis)
آگاه شدن شخص از هدفهائی که برای ارتباطهای فردی خود دارد؛ از بین بردن نیرنگها
و فریبها تا اینکه شخص بتواند رفتار خویش را به درستی تعبیر و تفسیر کند.
درمان در نشستهای گروهی صورت میگیرد. ارتباطهای میان زن و شوهر یا اعضاء گروه،
بهعنوان پیامهائی از بخشهای شخصیت یعنی یا ”پدر - مادر“ یا ”کودک“ یا ”بزرگسال“
(همانند فراخود، نهاد و خودفرویدی) - و منظور و هدف آن پیامها تجزیه و تحلیل
میشود. تعاملهای اجتماعی ویرانگر یا ”بازیها“ افشاء میشود.
هیپنوتیسم درمانی
از بین بردن نشانههای بیمارگون و نیرومندسازی
فرآیندهای خود از راه کنار گذاردن واقعیتها و بهکارگیری سازنده تخیل.
درمانگر روشهای گوناگون هیپنوتیسم و از جمله خود - هیپتوتیسمی را بهکار میبرد تا
از راه تمرکز توجه شخص، تعارض و تردید او را کمتر کند، و از راه جابهجائی و تلقین
مستقیم، نشانهها را تغییر دهد و توانائی او را در کنار آمدن با مشکلات افزایش دهد.
در رواندرمانی، تغییر محیط بیمار نیز یک شیوه درمانی بهشمار میآید. مثلاً ممکن
است درمانگر احساس کند تعارضهای شدیدی که یک پسر جوان در روابط خود با پدر و مادرش
دارد، تا وقتی او در کنار آنان زندگی میکند بهبود نخواهد یافت، و بنابراین توصیه
کند این جوان در جای دیگری دور از خانوادهای درس بخواند یا شغلی پیدا کند. گاه
محیط یک خانه به اندازهای برای سلامت روانی یک کودک زیانآور است که درمانگر ممکن
است به کمک یک سازمان رفاه اجتماعی و دادگاه ترتیبی بدهد که کودک در خانواده دیگری
به فرزندخواندگی پذیرفته شود.
موفقیت درمانی
چگونه بدانیم که تدابیر درمانی به حال کسی مفید افتاده است؟ همیشه نمیتوان به
ارزیابیهای خود درمانجو اعتماد کرد، چون برخی مردم فقط به این خاطر میگویند بهبود
یافتهاند که با درمانگر خوشحال شود و با خودشان متقاعد شوند که پولشان را هدر
ندادهاند. ”اثر سلام و خدانگهدار“ را مدتها است که درمانگران شناختهاند. مردم در
آغاز کار درمان با گفتن ”سلام“ میکوشند ناراحتی و مشکلات خود را بزرگ جلوه دهند تا
درمانگر را متقاعد کنند که به راستی به کمک نیاز دارند؛ و آنگاه در پایان درمان، با
گفتن ”خدانگهدار“ سعی میکنند در مورد بهبود خود غلو کنند تا به این وسیله از
کوششهای درمانگر قدردانی کنند یا خود را متقاعدکنند که پول و وقت خود را هدر
ندادهاند. در ارزیابی گزارش درمانجو از میزان پیشرفت و بهبود خود همواره بایستی
این پدیدهها را در نظر داشت.
از سوی دیگر وقتی هم درمانگر درمان را ”موفق“ به حساب میآورد نمیتوان ارزیابی او
را همواره یک ملاک عینی دانست، چون منافع درمانگر ایجاب میکند اعلام کند که
درمانجو بهبود یافته است. این نکته هم هست که گاه تغییراتی که درمانجو در خلال
نشستهای درمانی نشان میدهد به موقعیتهای زندگی واقعی منتقل نمیشود.
شواهد عینی بهبود - مانند کارآئی بیشتر در کار و پیشه، سازگاری بیشتر با خانواده و
دوستان، کاستن از مشروبخواری و چیزهائی از این دست - معتبرتر هستند، اما در
بررسیهای درازمدت درباره اثربخشی و کارآئی رواندرمانی، دستیابی به آنها دشوار است.
کنترل متغیرهای نامربوط (extraneous variables)
حتی وقتی متقاعد شده باشیم که کسی بر اثر رواندرمانی بهبود یافته، چگونه بدانیم چه
چیزی باعث چنین تغییری شده است؟ وضع برخی اختلالهای روانی مانند سرماخوردگیهای
معمولی است که صرفاً با گذشت زمان بهبود پیدا میکنند. این امر بهویژه در مورد
بیماری افسردگی درست است. بر این اساس، در ارزیابی هرگونه رواندرمانی بایستی میزان
بهبود خودبهخود (spontaneous recovery) (یعنی تعداد کسانیکه بدون تدابیر درمانی
بهبود مییابند) را خط پایه و مبنای کار ارزیابی قرار داد.
کار ارزیابی وقتی پیچیدهتر میشود که بدانیم برخی مردمان همین که فکر کنند تدابیر
درمانی اثربخشی دریافت نمودهاند، بهبود مییابند، ولو آنکه برای این منظور فقط
قرصهای شکر به آنها داده باشند. این پدیده را اثر دارونما نامیدهاند. (دارونما
مادهای است که از نظر زیستشناختی بیاثر است ولی بیمارانی که آن را میخورند خیال
میکنند که خاصیت درمانی دارد). این امکان هست که بهبودهای حاصل از رواندرمانی نیز
بیشتر ناشی از عواملی شبیه دارونما باشد (مانند امیدواری، انتظار مداوا شدن، توجهی
که به بیمار میشود) تا ناشی از روش درمانی ویژهای که بهکار رفته است. برای اثبات
اینکه خود رواندرمانی کارآئی دارد بایستی در ارزیابی آن، هم بهبود خودبهخود و هم
اثر دارونما کنترل شود.
با وجود همه این دشواریها، از چند پژوهش کنترل شده چنین برمیآید که رواندرمانی
اثربخش است و کارآئی رویکردهای درمانی گوناگون چندان تفاوتی با هم ندارد (اسمیت ـ
Smith، گلاس ـ Glass، میلر ”Miller“، سال ۱۹۸۰؛ لندمن ـ Landman، داور ”Dawes“، سال
۱۹۸۲). یکی از این پژوهشها را برای نمونه شرح میدهیم. در یک درمانگاه دانشگاهی ۹۰
بیمار سرپائی را بهطور تصادفی در سه گروه زیر قرار دادند: رفتاردرمانی، روانکاوی
کوتاهمدت، و فهرست انتظار (با اعضاء گروه انتظار برای گردآوری اطلاعات مصاحبه صورت
میگرفت اما هیچگونه تدابیر درمانی به آنان داده نمیشد). هم رفتار درمانگران و هم
روانکاوان آموزشهای کافی دیده و افرادی کارآزموده بودند. درمانجویان را پیش و پس
از ”درمان“ بهوسیله مقیاسهائی چند (آزمونهای روانی، گزارشهای افرادی که
درمانجویان را بهخوبی میشناختند، و رتبهبندیهای درمانگر و درمانجو و یک ارزیاب
مستقل) مورد ارزیابی قرار دادند. به جز اینها، از هر پنج نشست درمانی، گفتگوهای یک
نشست ضبط میشد تا بتوان هم رفتار درمانگر و هم رفتار درمانجو را ارزیابی نمود. پس
از چهار ماه ”درمان“، هر سه گروه درمانجو به طرز معنیداری بهبود یافتند، اما میزان
بهبود دو گروهی که تحت درمان بودند به طرز آشکاری بیش از گروهی شد که در فهرست
انتظار قرار داشت. مثلاً، ارزیاب مستقل نتیجه کلی بهبود را برای دو گروه تحت درمان
۸۰ درصد و برای گروه انتظار فقط ۴۸ درصد گزارش کرد. از مقیاسهای دیگر نیز نتایج
مشابهی برمیآمد، با این تفاوت که گروه رفتاردرمانی کمی بیش از گروه روانکاوی بهبود
نشان داد (سلون ـ Sloane و همکاران ۱۹۷۵).
بیشتر پژوهندگان کنونی بیش از آنچه بخواهند بدانند کدام رویکرد درمانی بهتر از همه
است، مایل هستند بدانند برای حل مشکل بهخصوصی کدام روش اثربخشتر از روشهای دیگر
است، البته بررسی مسئله اخیر دشوار است، چون این کار مستلزم آن است که گروه وسیعی
از افراد را پیدا کنیم که همگی دچار اختلال واحدی باشند و آنگاه هر سه دسته از آنان
را در شرایط درمانی متفاوتی قرار دهیم. اما اختلالهای روانی آدمهای متفاوت به
شکلهای بسیار متفاوت ظاهر میشود. با این همه، از یافتههای تازه چنین برمیآید که
در درمان اضطرابها و هراسهای خاص، رفتاردرمانی اثربخشتر از درمانهای روانکاوی و
درمانجومداری است (کازدین ـ Kazdin، ویلسون ”Wilson“، سال ۱۹۷۸).
عاملهای مشترک در رواندرمانیهای گوناگون
درمانگران کارآزموده از هر مکتب و مشربی باشند ظاهراً فرقی از لحاظ میزان کمک به
درمانجویان خود ندارند (گارفیلد ـ Garfield و برگین ”Bergin“ـ ۱۹۷۸). از این یافته
چنین برمیآید که ممکن است سهمی که عاملهای مشترک در رواندرمانیهای گوناگون در
ایجاد تغییرات درمانی دارند بیش از سهم شیوههای درمانی ویژهای باشد که هر درمانگر
بهکار میبرد (گارفیلد، ۱۹۸۰). ببینیم این عاملهای مشترک کدام است.
- محبت و اعتماد در روابط شخصی:
در یک رابطه درمانی ”خوب“، صرفنظر از شیوه درمانی، درمانجو و درمانگر احترام و
توجه متقابلی به یکدیگر دارند. درمانجو بایستی معتقد باشد که درمانگر مسئله و مشکل
وی را درک میکند و به آن توجه دارد. گرچه از کتابهائی که در زمینه رفتاردرمانی
نوشته شده ممکن است چنین بربیاید که رفتار درمانی یک شیوه بیاعتنا به فردیت است،
با این حال پژوهشها حاکی از آن است که رفتار درمانگران کارآزموده در روابط شخصی
خود همانقدر همدلی و صمیمیت نشان میدهند که در روابط درمانگران کارآزموده
روانکاویگرا دیده میشود (سلون و همکاران، ۱۹۷۵).
- اطمینانخاطر و دلگرمی:
مشکلات ما از دید خودمان مشکلاتی بیمانند و حلناشدنی هستند. وقتی این مشکلات را
با ”متخصصی“ در میان میگذاریم که آنها را نه تنها غیرعادی نمیداند بلکه حلشدنی
هم میداند، احساس اطمینانخاطر پیدا میکنیم. اینکه کسی بتوان ما را در حل مشکلاتی
یاری دهد که خود نتوانستهایم گره از آنها بگشائیم خود امری است دلگرمکننده و
امیدبخش.
- حساسیتزدائی:
درباره حساسیتزدائی منظم - یعنی شیوههای ویژه
رفتاردرمانی برای از بین بردن ترس آدمیان از چیزها یا موقعیتهای معین - پیشتر از
این، گفتگو داشتهایم. در بسیاری از گونههای رواندرمانی ممکن است نوع گستردهتری
از حساسیتزدائی روی دهد. به این ترتیب که، همین که در فضای آکنده از پذیرش یک نشست
درمانی از رویدادها و مشکلاتی سخن میگوئیم که آزارمان میدادهاند این خود رفته
رفته از بار تهدیدآمیز بودن آنها میکاهد. وقتی در تنهائی مشکلاتی فکرها را به خود
مشغول میدارند ممکن است این مشکلات جدیتر از آنچه هستند بهنظر آیند، اما وقتی
آنها را با کس دیگری در میان میگذاریم گوئی چیزهای چندان ناراحتکنندهای نیستند.
با چند فرضیه دیگر نیز میتوان تبیین کرد که حساسیتزدائی چگونه در جریان
رواندرمانی روی میدهد. مثلاً ممکن است هنگامیکه رویدادهای آزارنده را در قالب
واژهها میریزیم آنها را به طرزی واقعگرایانهتر و عینیتر دوباره ارزیابی کنیم.
از دید نظریه یادگیری، گفتگوی چندباره از رویدادهای آزارنده، آن هم در محیط امن
درمانی (که در آن تنبیهی در کار نیست) رفته رفته اضطرابی را که همراه آن رویدادها
بوده خاموش میسازد. صرفنظر از اینکه چه فرآیندی در کار باشد، در هر حال
حساسیتزدائی یکی از عوامل مشترک در بین بسیاری از گونههای رواندرمانی است.
- شناخت با بینش:
در همه رواندرمانیهائی که تاکنون مورد بحث ما بوده، درمانجو به تبیینی از مشکلات
خود دست مییابد، به این معنا که چگونگی ایجاد و استواری و پایداری آنها و راه و
روش تغییر دادن آنها برای او روشن میشود. این تبیین در مورد کسیکه به شیوه
روانکاوی درمان میشود ممکن است بهصورت شناخت تدریجی ترسهای واپسرانده دوران
کودکی و نقش این احساسات ناهشیار در ایجاد اختلالهای کنونی باشد. به درمانجوئی که
با یک درمانگر از مکتب تعقّلی - هیجانی دیدار میکند ممکن است گفته شود که
اختلالها و مشکلاتش ریشه در این باور نامعقول دارد که وی گمان میکند بایستی
بینقص و کامل باشد، یا بایستی همه او را دوست بدارند. رفتار درمانگر هم ممکن است
به درمانجو بگوید که ترسهای وی ناشی از شرطیشدنهای گذشته است و از راه یادگیری
پاسخهائی که مخالف پاسخهای کنونی است میتوان بر آنها غالب آمد.
اما این تبیینهای گوناگون و متفاوت چگونه همگی نتایج مثبتی بهوجود میآورند؟ شاید
ماهیت دقیق شناخت و بینشی که درمانگر برای درمانجو فراهم میکند، خود چیز نسبتاً
بیاهمیتی باشد و در عوض نکته مهمتر این باشد که تبیینی برای رفتار و احساسات
آزاردهنده درمانجو فراهم آید و یک رشته فعالیت (مانند تداعی آزاد یا آرامشآموزی)
برای وی فراهم شود که هم او و هم درمانگر آنها را برای کاستن از رنج و ناراحتی او
اثربخش میدانند. وقتی کسی دچار نشانههای بیمارگون آزاردهندهای است که از علت یا
درجه وخامت آنها آگاهی ندارد بدیهی است که گفتگوی او با یک اهل فن که ظاهراً با
ماهیت مشکل و راههای رهائی از آن آشنا است، خود میتواند مایه آرامش خاطر باشد.
اینگونه تماسها در درمانجو امید به تغییر وضع را برمیانگیزد، و البته امید متغیر
مهمی است که راه تغییر و دگرگونی را هموار میکند.
- تقویت پاسخهای انطباقی:
تقویت را رفتار درمانگران بهصورت شیوهای برای افزایش رفتارها و نگرشهای مثبت
بهکار میبرند اما در عین حال، هر درمانگری هم که درمانجو به وی اعتماد و اطمینان
پیدا میکند، بهصورت یک عامل تقویتکننده درمیآید، به این معنا که وی آن دسته از
رفتارها یا نگرشهائی را که فکر میکند به انطباق بیشتر درمانجو منجر میشود تأیید
میکند و رفتارها یا نگرشها غیرانطباقی را یا نادیده میگیرد و یا در برابر آنها
ابراز ناخرسندی میکند. اینکه چه پاسخهائی باید تقویت شود چیزی است که به جهتگیری
درمانگر و هدفهای درمانی بستگی دارد. تقویت یا عمدی ست یا غیرعمدی؛ ممکن است
درمانگر در مواردی خود بداند که رفتار درمانجوی معینی را تقویت میکند یا نه. مثلاً
درمانجومداران انتخاب موضوع گفتگوی نشستهای درمانی را بر عهده درمانجو میگذارند و
از دخالت در روند گفتار درمانجو پرهیز میکنند. اما تقویت ممکن است به شکل ظریفی
صورت بگیرد؛ ممکن است یک لبخند یا حرکت تأییدآمیز، یک بار گفتن ”هوم“ که درمانگر در
پی بعضی گفتههای درمانجو میآورد، احتمال تکرار اینگونه گفتهها را افزایش دهد.
تجزیه و تحلیل نوار گفتههای یکی از درمانجویان کارل راجرز نشان داد که در واقع
راجز با واکنشهای مثبت خود، بعضی پاسخهای درمانجو را تقویت کرده بود (تراکس
”Truax“، سال ۱۹۶۹).
چون هدف همه انواع رواندرمانی ایجاد تغییر در رفتارها و نگرشهای درمانجو است
بنابراین در جریان درمان، ناچار بایستی نوعی یادگیری روی دهد. بر این پایه درمانگر
بایستی از نقش تقویتکنندگی خود و تأثیری که از این جهت بر درمانجو میگذارد آگاه
باشد و از آن برای ایجاد تغییرات موردنظر، اگاهانه بهرهبرداری کند.
رویکردهای گوناگون به رواندرمانی بهرغم تفاوتهای نمایانی که از لحاظ نظری یا عملی
با هم دارند، باز هم چند عامل مشترک در اغلب آنها دیده میشود. بهجز این، تغییرات
مثبتی که در جریان رواندرمانیها صورت میگیرد احتمالاً تحتتأثیر همین عوامل مشترک
بهوجود میآید
کاربرد دارو، ضربه برقی تشنجآور و شیوههای جراحی از جمله درمانهای زیستی برای
مداوای رفتار نابههنجار محسوب میشوند. ”ذهن“ و ”بدن“ رابطه تنگاتنگی با هم دارند،
به این معنا که بدون تردید تغییرات زیستی بر اندیشه و رفتار آدمی اثر میگذارند و
برعکس.
درمان با ضربه برقی تشنجآور و جراحی روانی
(psychosurgery)
در جریان درمان با ضربه برقی تشنجآور (ایسیتی) (”electroconvulsive therapy
“ECT) که درمان با ضربه برقی هم نامیده میشود، از مغز بیمار یک جریان برق ضعیف
گذرانده میشود تا در او یک حمله تشنجی شبیه به تشنج صرعی ایجاد شود. بین سالهای
۱۹۴۰ تا ۱۹۶۰ و پیش از رواج داروهای ضدروانپریشی و ضدافسردگی، ایسیتی روش درمانی
رایجی بود. اما امروزه فقط در مورد افسردگیهای شدیدی که در آنها بیمار به درمان
داروئی پاسخ نمیدهد از ایسیتی استفاده میشود.
به چندین علت ایسیتی مورد بحث و جدال فراوان بوده و مردم از آن بیم داشتهاند.
یکی اینکه این شیوه درمانی را در برهه زمانی خاصی در بیمارستانهای روانی بهصورت
بیرویهای برای درمان انواع اختلالها از قبیل الکلیسم و اسکیزوفرنی بهکار
میبردند بیآنکه نتایج مفیدی در این موارد داشته باشد. دیگر اینکه پیش از پیدایش
شیوههای دقیقی برای استفاده از ایسیتی، این روش درمانی برای بیماران تجربه
ترسناکی بود؛ بیمار معمولاً تا لحظه وارد آمدن جریان برقی که حمله تشنجی و بیهوشی
موقت به دنبال داشت، بیدار میماند و پس از آن نیز غالباً دچار گمگشتگی
(confusion) و فراموشی میشد. بهجز اینها، گاه نیز انقباض عضلانی که همراه با حمله
تشنجی مغز ایجاد میشد بهحدی شدید بود که آسیبهای جسمی به بار میآورد.
امروزه دیگر ایسیتی با چنان ناراحتیهائی همراه نیست. به بیمار یک داروی بیهوشی
کوتاهاثر داده میشود و سپس یک داروی آرامبخش عضلات به وی تزریق میشود؛ آنگاه یک
جریان برق بسیار خفیف و کوتاه را از هر دو شقیقه یا از شقیقه نیمکره نابرتر مغز
میگذرانند. برای اینکار، کمترین شدت جریانی که یک حمله تشنجی مغزی ایجاد میکند
بهکار میرود، زیرا خود حمله تشنجی است که اثردرمانی دارد و نه برق. داروی آرامبخش
عضلات از گرفتگی تشنجی عضلات بیمار و آسیبهای احتمالی جلوگیری میکند. بیمار پس از
چند دقیقه بیدار میشود و درباره جریان درمان چیزی به یاد نمیآورد بهنظر میرسد
که کمترین گمگشتگی و فراموشی به بیمار دست میدهد، بهویژه اگر جریان برق را از
بخش نابرتر مغز گذرانده باشند. معمولاً در هر دوره درمان، بین چهار تا شش ضربه برقی
در طول دو هفته بهکار میرود.
هنوز معلوم نیست که ایسیتی چگونه کارگر میافتد، اما این نکته را میدانیم که بر
اثر حمله تشنجی مغز، مقدار زیادی از چند انتقالدهنده عصبی آزاد میشود که
نوراپینفرین (norepinephrine) و سروتونین (serotonin) از آن جمله است. ممکن است
کمبود این دو انتقالدهنده عصبی در برخی افسردگیها عامل مهمی باشد (به مبحث تعارض
و فشار روانی نگاه کنید). به هر طریقی که ایسیتی کارگر افتد، در هر حال در رفع
افسردگیهای فلجکننده شدید بسیار اثربخش بوده است و در این مورد اثری سریعتر از
دارودرمانی دارد.
در جراحی روانی، بخشهای معینی از مغز را از راه بریدن رشتههای عصبی با پرتوافکنی
فراصوتی از بین میبرند؛ در اغلب موارد رشتههائی را از بین میبرند که قطعههای
پیشانی مغز را به دستگاه کناری (لیمبیک) یا برخی بخشهای هیپوتالاموس ارتباط
میدهند (اعتقاد بر این است که هم دستگاه کناری و هم هیپوتالاموس نقشهای پراهمیتی
در هیجانها دارند). جراحی روانی یک شیوه بسیار بحثانگیز است تا جائیکه امکان منع
قانونی آن در کمیتههائی از کنگره آمریکا مورد بررسی قرار گرفته است (کمیسیون ملی
حمایت از آدمیان مورد آزمایش در پژوهشهای رفتاری و زیستپزشکی، ۱۹۷۷).
برخی از نخستین جراحیهای روانی برای برخی مردم آرامش و خشنودی به بار آورد (به این
معنا که دیگر خطرناک نبودند یا در پی خودکشی نمیرفتند)، اما آسیبی که با مغزهای
آنان وارد آمد بهقدری شدید بود که دیگر نمیتوانستند در کار و زندگی، کارآمدی
داشته باشند. با شیوههای تازهتر جراحی روانی این اختلال هوش به حداقل رسیده است.
هنگامیکه از روشهای درمانی دیگر کاری ساخته نباشد، این شیوه در مورد بیمارانی که
به شدت افسرده هستند، یا در معرض خودکشی قرار دارند، یا از دردهای تخفیفناپذیر رنج
میبرند، میتواند اثربخش باشد (والنشتاین ”Valenstem“، سال ۱۹۸۰). جراحی روانی در
درمان بیماری اسکیزوفرنی یا وسواسهای فکری و عملی اثربخش نبوده است.
دارو درمانی
در بین تدابیر درمانی زیستی کاربرد داروها برای تغییر خلق و رفتار بیماران از همه
موفقتر بوده است. در سالهای نخست دهه ۱۹۵۰ با کشف داروهائی که برخی نشانههای
بیماری اسکیزوفرنی را از بین میبرد، گام بزرگی در راه درمان بیمارانی که
اختلالهای شدید داشتند، برداشته شد. دیگر لازم نبود بیماران به شدت تحریکاتی را با
تسمهها ببندند؛ بیمارانی هم که تا پیش از این زمان بیشتر اوقات غرق در توهم بودند
و رفتارهای عجیب و غریب از خود نشان میدادند، پاسخدهی و کارآئی بیشتری پیدا کردند.
در پی آن، اداره بخشهای روانپزشکی بیمارستانها آسانتر شد و بیماران سریعتر از
گذشته مرخص شدند. چند سال بعد نیز با کشف داروهائی که بیماری افسردگی شدید را درمان
میکرد، تأثیر مشابهی در اداره بیمارستانها و تراکم بیمار بهوجود آمد. شکل (شمار
بیماران بستریشده در بیمارستانهای روانی دولتی) کاهش بستریشدگان در
بیمارستانهای روانی را در پی پیدایش داروهای ضدروانپریشی و ضدافسردگی نشان میدهد.
در خلال همین دوران داروهائی ساخته میشد که اضطراب را درمان میبخشند.
داروهای ضداضطراب
داروهائی مانند دیازپام ”diazepam“ (والیوم ـ Valium) مپروبامات ”meprobamate“
(میلتاون ـ miltown) و کلردیاز پوکسید ”chlordiazepoxide“ (لیبریوم ـ librium) که
همگی بهنام آرامبخشها شهرت دارند، تنش را کم کرده و موجب خوابآلودگی میشوند.
این داروها نیز مانند الکل و باربیتوراتها (barbiturates) کار دستگاه عصبی مرکزی
را کند میکنند. پزشکان خانواده نیز برای کمک به سازگاری مردم در دورانهای دشوار
زندگی، داروهای آرامبخش را تجویز میکنند. این داروها در درمان اختلالهای اضطرابی،
ترک الکل و اختلالهای جسمانی ناشی از فشار روانی نیز بهکار میروند. برای مثال،
ممکن است داروهای ضداضطراب همراه با حساسیتزدائی منظم در درمان هراس بهکار رود تا
به این ترتیب بیمار هنگام رو در رو شدن با موقعیت هراسآور آرام بماند.
گرچه داروهای آرامبخش در قالب یک درمان کوتاهدت مفید هستند با این حال نتایج کلی
آنها موضوع بحثانگیزی است، بهویژه که اینگونه داروها بیش از اندازه تجویز
میشوند و نابهجا بهکار میروند. تا همین اواخر (و پیش از آشکار شدن برخی خطرات
آنها) والیوم و لیبریوم در آمریکا از رایجترین داروهائی بودند که پزشکان تجویز
میکردند (جولین ”Julien“، سال ۱۹۸۱). کاربرد زیاده از حد آرامبخشها چندین خطر
دربردارد: متکی شدن به یک قرص برای رهائی از اضطراب ممکن است شخص را از وارسی علت
اضطراب خویش و یا از یادگیری شیوههای اثربخشتر برای کنار آمدن با تنشها بازدارد.
از آن مهمتر اینکه کاربرد درازمدت داروهای آرامبخش میتواند به وابستگی جسمانی با
اعتیاد منجر شود. گرچه داروهای آرامبخش به اندازه باربیتوراتها اعتیادآور نیستند،
اما کاربرد مکرر آنها حتماً شخص را در برابر آنها مقاوم میسازد چنانکه قطع دارو
موجب بروز نشانههای شدید ترک اعتیاد میشود. بهجز اینها، داروهای آرامبخش در توان
تمرکز یافتن بر کارها و از جمله در کار رانندگی اخلال میکنند و مصرف آنها همراه با
الکل ممکن است مرگآفرین باشد.
داروهای ضد روانپریشی
این دسته از داروها که نشانههای بیماری اسکیزوفرنی را از بین میبرد شامل داروهائی
است مانند کلرپرومازین ” chlorpromazine“ (تورازین ـ thorasine) و فلوفنازین
دیکاتوآت ”fluphenazine decanoate“ (پرولیکسین ـ prolixin)، هر دو از خانواده
داروئی فنوتیازینها (phenothiazine) رزرپین ”reserpine“ (سرپازیل ـ serpasil)، و
هالوپریدل ”haloperidol“ (هالدل ـ haldol). ”آرامبخشهای عمده“ نام دیگری است که به
این دسته از داروها دادهاند اما نام مناسبی نیست، زیرا این دسته از داروها به شیوه
باربیتوراتها و داروهای ضداضطراب بر دستگاه عصبی اثر نمیگذارند؛ اگرچه کمی
خوابآلودگی و رخوت ایجاد میکنند اما حتی مقادیر زیاد آنها نیز خواب عمیق بهوجود
نمیآورد (به این معنا که شخص را به سادگی میتوان بیدار کرد). این داروها ظاهراً
نوعی بیاعتنائی نسبت به محرکهای برونی بهوجود میآورند.
تفاوت داروهای ضدروانپریشی و آرامبخش را میتوان به این طریق نشان داد که هر دو نوع
دارو به حیوانهائی داده شوند که یک پاسخ شرطی اجتنابی از راه شرطی شدن در آنها
بهوجود آمده است. برای اینمنظور موشی را در داخل قفسی که کف آن تور سیمی است قرار
میدهیم. هر بار که زنگی به صدا درمیآید یک ضربه برقی خفیف به موش وارد میشود. در
این هنگام موش برای فرار از ضربه برقی به سرعت از یک ستون چوبی بالا میرود. پس از
چند کوشش آزمایشی، حیوان یاد میگیرد که صدای زنگ را با ضربه برقی ارتباط دهد و هر
بار که زنگ به صدا درمیآید از ستون چوبی بالا برود (این همان پاسخ اجتنابی شرطی
شده است). سپس مقادیر بسیار اندک از کلرپرومازین به حیوان داده میشود. در این حال،
دیگر حیوان به صدای زنگ اعتنائی نمیکند اما وقتی ضربه برقی آغاز میشود باز هم از
ستون چوبی بالا میرود. اما هرگاه حیوان باربیتورات یا داروی آرامبخش دریافت کند
وضع دیگری پیش میآید. در این حال، هم پاسخهای حیوان در برابر صدای زنگ و هم
پاسخهای وی در برابر ضربه برقی کند میشود (جولی ”Julien“، سال ۱۹۸۱).
هنوز به روشنی نمیدانیم که چه مکانیسمهائی چنین رفتاری را سبب میشوند، اما شواهد
نشان میدهد که داروهای ضد روانپریشی بر بخشی از ساقه مغز (دستگاه شبکهای) اثر
میگذارند (به مبحث مبانی عصبی - زیستی روانشناسی مراجعه کنید). دستگاهی که کار
کنترل پیامهائی را که از اندامهای حسی به قشر مخ میرسد بر عهده دارد، بهنظر
میرسد داروهای ضدروانپریشی از میزان دروندادهای حسی دستگاه شبکهای میکاهد و در
نتیجه اطلاعات به قشر مخ نمیرسد. اما باربیتوراتها و آرامبخشها مستقیماً
فعالیت یاختههای عصبی دستگاه شبکهای را کند ساخته و از این راه ایجاد خواب
میکنند.
نظریهای یاد شد که در آن بیماری اسکیزوفرنی ناشی از بیشکاری انتقالدهنده عصبی
دوپامین (dopamine) شناخته میشود. (آن دسته از یاختههای عصبی که دوپامین را برای
نقل و انتقالهای عصبی بهکار میبرند بیشتر در دستگاه شبکهای، هیپوتالاموس و
دستگاه کناری جای دارند). از آنجا که ساختار ملکولهای فنوتیازین همانندیهائی با
ملکولهای دوپامین دارند، میتوانند گیرندههای پس - سیاپسی یاختههای عصبی
دوپامینی را اشغال و از شلیک آن یاختهها جلوگیری کنند.
صرفنظر از اینکه داروهای ضدروانپریشی چگونه کارگر میافتند، اثربخشی این داروها در
رفع نشانههای بیماری اسکیزوفرنی، کاستن از دوره بستری شدن بیماران و جلوگیری از
بازگشت یا عود این بیماری، امری است که به اثبات رسیده است. برای نمونه، بررسی
بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی که خارج از بیمارستانها زندگی میکنند نشان داده است
که میزان عود بیماری در بیمارانی که پرولیکسین مصرف میکنند نسبت به بیمارانی که
دارونما مصرف میکنند کمتر از نیم است (هیرش ”Hirsch“ و همکاران، ۱۹۷۳؛ هوگارتی
”Hogarty“ و همکاران، ۱۹۷۹)، با این همه، این داروها درمان همه دردهای اینگونه
بیماران نیستند.
غالب بیماران برای آنکه بتوانند در بیرون از بیمارستان به زندگی عادی ادامه دهند،
باید پیوسته میزان معینی از اینگونه داروها را مصرف کنند، اما از آنجا که اثرات
جنبی این داروها ـ یعنی خشکی دهان، تاربینی، دشواری در تمرکز یافتن - ناخوشایند است
بسیاری از بیماران از مصرف آنها خودداری میکنند. علاوه بر این، در برخی موارد ممکن
است مصرف درازمدت اینگونه داروها اثرات جنبی وخیمی داشته باشد (مثلاً پائین آمدن
فشار خون و یک اختلال عضلانی بهصورت جنبشهای غیرارادی دهان و چانه)
داروهای ضدافسردگی
داروهای ضدافسردگی کمک میکنند که افراد افسرده، سرحال بیایند. این داروها بهجای
آرام ساختن شخص، به وی نیرو میبخشند، و ظاهراً به این طریق عمل میکنند که بر
میزان دو دسته انتقالدهنده عصبی (یعنی نوراپینفرین و سروتونین) که برخی بیماران
افسرده با کمبود آن روبهرو میشوند میافزایند. دو دسته عمده از داروهای ضدافسردگی
هر یک به شیوه متفاوتی سطح انتقالدهندههای عصبی را بالا میبرد. بازدارندههای
اکسیدسازی تکآمینهها ”monoamine oxidase inhibitors ـ MAO“ (مانند ناردیل
”Nardil“ و پارنات ”parnate“ ) راه بر فعالیت آنزیمی میبندند که هم نوراپینفرین
را میتواند از بین برود و هم سروتونین را، و از این راه میزان تراکم دو
انتقالدهنده عصبی مزبور را در مغز افزایش میدهند. اما ضدافسردگیهای سهحلقهای
(مانند تفرانیل ”tofranil“ و الاویل ”elavil“)، از جذب مجدد (reuptake) سروتونین و
نوراپینفرین جلوگیری کرده و از این راه طول دوره فعالیت آنها را بیشتر میکنند.
(جذب مجدد عبارت از فرآیندی است که طی آن، انتقالدهندههای عصبی، جذب پایانههای
عصبی رهاسازنده خود میشوند). این دو دسته دارو هر دو در از بین بردن برخی گونههای
افسردگی - احتمالاً افسردگیهائی که بیشتر ناشی از عوامل زیستی است تا محیطی -
اثربخش بودهاند (راسکین ”Raskin“ و همکاران، ۱۹۷۰). اما داروهای ضدافسردگی نیز
مانند داروهای ضدروانپریشی، اثرات جنبی نامطلوبی در پی دارند.
کربنات لیتیوم (Lithium carbonate) در درمان اختلالهای شیدائی - افسردگی یا دوقطبی
با موفقیت بهکار رفته است. این دارو از نوسانهای خلقی مفرط میکاهد و بیمار را به
تعادل هیجانی بههنجارتری بازمیگرداند.
درمان داروئی بهخوبی توانسته است از شدت برخی اختلالهای روانی بکاهد. بسیاری از
اشخاصی که میبایستی در بیمارستانها بستری شوند، اینک به کمک این داروها آزادانه
در جامعه زندگی میکنند. از سوی دیگر، درمان داروئی نیز محدودیتهای خود را دارد.
همه داروهای درمانبخش ممکن است اثرات جنبی نامطلوبی ایجاد کنند. علاوه بر این،
بسیاری از روانشناسان بر آن هستند که این داروها تنها نشانههای بیمارگون را از بین
میبرند بیآنکه به رویاروئی شخص با مشکلاتی که زمینهساز اختلال او هستند کمکی
بکنند. نابههنجاریهای زیستشیمیائی بدون تردید در بیماری اسکیزوفرنی و اختلالهای
عاطفی شدید، نقشی دارند، اما عاملهای روانشناختی نیز (مانند فشارهای محیطی و
روشهای کنار آمدن با آنها) به همان اندازه اهمیت دارند. نگرشها و روشهای کنار
آمدن با مسائل و مشکلات که در طول زندگی شخص بهتدریج شکل یافتهاند چیزهائی نیستند
که با مصرف یک دارو، ناگهان تغییر کنند. تجویز دارو باید با تدابیر درمانی
روانشناختی همراه شود.
پیشگیری و درمان اختلالهای روانی مسئلهای است که هم مردم و هم دولت توجه بسیار به
آن دارند. در خلال دو دهه گذشته پیشرفتهای چشمگیری در این زمینه صورت گرفته است.
منابع محلی و نقش افراد غیرحرفهای
منابع محلی گوناگونی برای پاسخگوئی به نیازهای روانشناختی گروههای گوناگون مردم
بهوجود آمده است. برای نمونه، در خلال دهه ۱۹۶۰ در منطقه هیت - اشبوری (Haight
Ashbury) در شهر سانفرانسیسکویک درمانگاه رایگان تأسیس شد تا نیازهای انبوه جوانانی
را برآورد که برای پیوستن به جنبش ”هیپیگری“ به آن منطقه رو آورده بودند. گرچه
بسیاری از این جوانان دچار اختلالهای شدید جسمانی و روانی میشدند (که غالباً از
سوءتغذیه و مصرف مواد مخدر بود) اما از آنجا که آنان نسبت به هر نهاد و تشکیلاتی
بدبین بودند از مراکز خصوصی یا عمومی موجود کمک نمیگرفتند. در درمانگاه رایگان
هیت - اشبوری که توسط پزشکان و روانپزشکان و روانشناسان داوطلب سازمان یافته بود،
بدون آنکه در مورد مواد مخدر، رفتار جنسی یا بزهکاری از مراجعین هیچ پرسشی بشود، یا
به وابستگان آنان یا پلیس اطلاعاتی داده شود، درمانهای رایگان ارائه میشد. موفقیت
این درمانگاه، جوامع محلی دیگری را برانگیخت تا به اقدام مشابهی دست بزنند اینک به
بسیاری از مناطق، درمانگاههای رایگان تأسیس شده که خدمات خود را چندان گسترش
دادهاند که با نیازهای مردمانی از هر سن و سال هماهنگ باشد.
خانههای موقت
از مراکز محلی دیگری است که بیماران پس از مرخص شدن از بیمارستان میتوانند در آنجا
بمانند و خود را آماده بازگشت به زندگی مستقلی در جامعه بکنند، همچنین برای اشخاصی
که در حال ترک الکل و مواد مخدر هستند، جوانان بزهکار یا فراری و زنان تحت ستم
شوهر، مراکزی برای سکونت فراهم شده است. برای نوجوانانی که با مشکلاتی روبهرو
هستند مراکزی بهنام گپ یا گفتگو تأسیس شده که میتوانند در آنجا مشکلاتشان را با
یکدیگر و با مشاورانی که با ایشان همدلی دارند در میان بگذارند. اینگونه مراکز در
بسیاری از مناطق نقش پراهمیتی دارند. در مناطق فقیرنشین، مراکز جوانان تأسیس شده
است که در زمینههای مشاوره شغلی، آموزشهای بازپروری، و مشکلات شخصی و خانوادگی
خدماتی ارائه میکنند.
امداد در بحرانها
یکی از اقدامات نسبتاً تازه تأسیس مراکز امداد در بحرانها است. به کمک این برنامه
برای افراد و خانوادههائی که با فشار روانی شدیدی روبهرو میشوند امدادهای فوری
فراهم میشود. مردم بههنگام روبهرو شدن با بحرانهای عاطفی اغلب احساس میکنند که
از پا درآمدهاند و نمیتوانند مشکل خود را حل کنند. در این مواقع ممکن است آنها
نتوانند منتظر فرا رسیدن یک وعده ملاقات با یک درمانگر بمانند و یا ندانند که به
کجا باید مراجعه کنند. یکی از برنامههای امداد در بحرانها که غالباً در مراکز
محلی بهداشت روانی ارائه میشود بهصورت خدمات شبانهروزی بدون قرار قبلی است. در
این مراکز فرد نیازمند را به محض مراجعه میپذیرند. درمانگری مسئله و مشکل مراجع را
برایش تشریح میکند، به وی آرامشخاطر میبخشد، برنامهای برای اقدام و عمل پیشنهاد
میکند، و خدمات مؤسسات دیگر با حمایت اعضاء خانواده وی را بهکار میگیرد.
اینگونه تدابیر درمانی معمولاً کوتاهمدت است (پنج یا شش دیدار) و طی آن، دلگرمی و
حمایت لازم برای حل و فصل مسئله بحرانی برای مراجع فراهم میشود. با این امدادهای
کوتاهمدت غالباً نیازی به بستری شدن پیدا نمیشود.
هنوز زود است که درباره اثربخشی مراکز تلفن بحران به داوری بنشینیم. چندین پژوهش
نشان داده که میزان خودکشی در شهرهائی که مراکز تلفن بحران دارند با میزان آن در
شهرهائی که چنین مراکزی ندارند هیچ تفاوتی ندارد (واینر ”Weiner“ ـ ۱۹۶۹؛ لستر
”Lester“، سال ۱۹۷۴). از یک مطالعه دیگر چنین برمیآید که تماس تلفنی شخص با یک
دوست یا یک عضو خانواده ممکن است مفیدتر از ارتباط با مراکز تلفن بحران باشد (اسپیر
”Speer“ ـ ۱۹۷۲). اما این هم هست که بهطور کلی پژوهش درباره جلوگیری از خودکشی و
ثمربخش بودن اینگونه مراکز دشوار است زیرا در چنین پژوهشی متغیرهای کنترلنشده
فراوانی وجود دارد. با این حال، این مراکز ممکن است تنها وسیله نجات جان افرادی
باشد که دوست و آشنائی ندارند یا از پشتگرمیهای عاطفی دیگری بیبهره هستند.
درمانگران غیرحرفهای
از آنجا که شمار کنونی درمانگران برای برطرف کردن نیاز جامعه به خدمات روانشناسی به
هیچوجه کافی نیست، شهروندان علاقهمند میتوانند در این راه نقش ارزشمندی داشته
باشند. به همینمنظور مردمانی را از گروههای سنی و زمینههای تفصیلی گوناگون برای
کار در حیطه بهداشت روانی مراکز محلی آموزش دادهاند. مثلاً از دانشجویان دانشگاه
بهعنوان همراه و همدم برای بیماران بستری استفاده شده است (ماتارازو ”matarazzo“،
سال ۱۹۷۱)؛ زنان سالمندی که خود خانوادهای را بهخوبی پرورش دادهاند، بهعنوان
”مشاور بهداشت روانی“ آموزش دیدهاند تا در درمانگاههای محلی با نوجوانان کار
کنند، یا مادرانی را که فرزندانشان مشکلات رفتاری دارند راهنمائی کنند، و یا با
کودکان اسکیزوفرنیائی کار کنند (دوناهیو ”Donahue“ ـ ۱۹۶۷؛ ریوک ”Rioch“ ـ ۱۹۶۷).
کسانی را نیز که در گذشته بیمار روانی، معتاد، یا زندانی بودهاند آموزش دادهاند
تا کسانی را که مشکلات مشابهی دارند، یاری دهند.
بسیاری از برنامههای پناهگاهی بهداشت روانی را افراد غیرحرفهای ضمن مشورت با
درمانگران آموزش دیده، میگردانند. نمونه برجستهای از اینگونه برنامهها مراکز
پیشرفت است: خانهای در منطقه طبقه متوسط اجتماع که در آنجا یک زن و شوهر در نقش
پدر و مادر برای دوازده پسر بچه عمل میکنند که همه به خاطر بزهکاری از سوی
دادگاهها به این مراکز گسیل شدهاند (فیلیپس ”Phillips“ و همکاران، ۱۹۷۳). در این
مراکز برای خاموشسازی رفتار پرخاشگرانه و پاداش دادن به مهارتهای اجتماعی از
روشهای رفتاردرمانی بهرهگیری میشود.
چگونه به بهداشت روانی خود کمک کنیم
مشکلاتی که گریبانگیر آدمیان میشود بسیار گونهگون است و واقعاً نمیتوان هیچ
رهنمود همگانی برای حفظ سلامت روانی ارائه کرد. با این حال، تجارب درمانگران چند
پیشنهاد همگانی بهدست میدهد.
- احساسات خود را بپذیرید:
هیجانهای شدید ممکن است ایجاد اضطراب کنند. خشم، اندوه، ترس، احساس دست نیافتن به
آرمانها یا هدفها همگی هیجانهای ناخوشایندی هستند که ممکن بخواهیم با انکار آنها
از اضطراب در امان باشیم. گاهی برای اجتناب از احساس اضطراب ممکن است سعی کنیم در
برابر موقعیتها برخوردی عاری از هیجان داشته باشیم. چنین برخوردی به یک نوع گسلش
یا ”خونسردی“ تصنعی میانجامد که خود میتواند چیز ویرانگری باشد. گاه نیز ممکن است
بکوشیم هیجانها و عواطف خود را فرو بنشانیم که این خود سبب میشود که دیگر نتوانیم
شادیها و غمهائی را که بخشی از ارتباطهای ما با آدمیان است چیزهائی طبیعی و
بههنجار بدانیم.
در بسیاری از موقعیتها، بروز هیجانهای ناخوشایند را باید یک واکنش بههنجار به
حساب آورد. هیچ علتی برای شرمگین شدن از احساس غربت با احساس ترس بههنگام یادگیری
اسکی، یا احساس خشم نسبت به کسیکه به عهد خود وفا نکرده، وجود ندارد. این
هیجانها طبیعی هستند و اذعان بهوجود آنها بهتر از انکار آنها است. هنگامیکه
نتوان هیجانی را مستقیماً ابراز داشت (مثلاً شاید عاقلانه نباشد که سر رئیستان داد
بزنید) برای رهائی از فشار روانی حاصل بهتر است راهی برای برونریزی آن هیجان پیدا
کرد. پیادهروی طولانی، کوبیدن بر توپ تنیس، یا در میان گذاردن مسئله با یک دوست
همدل میتواند خشم شما را فرو بنشاند. اگر فقط قبول کنید که احساس هیجان حق طبیعی
شما است، در آنصورت وقتی راه بر ابراز مستقیم هیجانها بسته باشد حتماً میتوانید
راههای غیرمستقیم برای ابراز آنها پیدا کنید.
- ببینید در چه زمینههائی آسیبپذیر هستید:
شناختن انواع موقعیتهائی که شما را خشمگین میکنند یا واکنش در شما برمیانگیزند
میتواند شما را در برابر فشار روانی محافظت کند. شاید آدمهای معینی شما را خشمگین
میکنند. میتوانید از آنان اجتناب کنید یا بکوشید به روشنی بفهمید که در آنان چه
چیزی هست که شما را ناراحت میکند؛ شاید این اشخاص بسیار متعادل بهنظر میرسند و
به خود اعتماد دارند، و همین در شما احساس ناایمنی ایجاد میکند وقتی میکوشید علت
ناراحتی خود را به روشنی بشناسید ممکن است بتوانید موقعیت یاد شده را بهصورت
تازهای ببینید. شاید در مواقعیکه مجبور هستید در برابر همدرسان خود سخن بگوئید یا
مقالهای ارائه کنید به شدت مضطرب میشوید. در این حال نیز، یا میتوانید از
اینگونه، موقعیتها اجتناب کنید یا اینکه در یک کلاس تمرین سخنرانی شرکت کنید و از
این راه بر اعتماد به نفس خود بیفزائید (در بسیاری از دانشکدهها درسهائی داده
میشود که هدف ویژه آنها آموزش کنترل اضطراب ناشی از سخنرانی است). بهجز اینها،
میتوانید با دید دیگری به موقعیت نگاه کنید: بهجای این فکر که ”همه منتظر هستند
دهان باز کنم تا از من ایراد بگیرند“ میتوان به خود گفت ”همدرسانم به موضوع صحبت
من علاقهمند هستند و نباید نگران باشم که ممکن است چند اشتباه از من سر بزند“.
بسیاری از مردم بهویژه وقتی احساس اضطراب میکنند که با فشار کار روبهرو باشند.
با برنامهریزی و فاصلهگذاری دقیق بین کار و کوششهای خود میتوانید از احساس
درماندگی در دقایق آخر کار جلوگیری کنید. هرگاه برای رسیدن به کلاسها یا سرقرارها
عمداً وقت بیشتری اختصاص دهید - بیشتر از آنچه لازم میدانید - در اینصورت یکی از
علل فشار روانی خود را از بین بردهاید.
- استعدادها و رغبتهای خود را بپرورانید:
کسانیکه بیحوصله و ناخشنود هستند بهندرت رغبتهای فراوانی دارند. امروزه در
برنامههای دانشگاهها و جوامع محلی برای مردمانی از هر سن و سال فرصتهای تقریباً
نامحدودی فراهم آمده تا استعدادهای خود را در بسیاری از زمینهها مانند ورزش و
مهارتهای جسمانی، علایق تحصیلی، موسیقی، هنر، نمایش و انواع پیشهها بیازمایند.
غالباً هر چه درباره یک موضوع بیشتر چیز بدانید آن موضوع و همراه با آن زندگی
گیرائی بیشتری برای شما پیدا میکند. علاوه بر این، احساس شایستگی ناشی از دست
یافتن به مهارتها نقش بسیار عمدهای در بالا بردن عزتنفس دارد. چنانکه پیش از این
گفتیم افسردگی غالباً بر اثر کاهش فعالیتهای پاداشبخش بهوجود میآید.
- با دیگران روابط صمیمانه برقرار کنید:
هسته اصلی بیشتر اختلالهای عاطفی احساس انزوا و تنهائی است. ما آدمیان ”موجودات
اجتماعی“ هستیم و به پشتیبانی، آرامش و اطمینانخاطری که از جانب دیگران فراهم
میشود نیاز داریم. هرگاه همه توجه خود را فقط به مشکلات خودتان معطوف کنید در
اینصورت ممکن است گرفتار یک دلمشغولی ناسالم درباره خود شوید. از راه در میان
نهادن نگرانیهای خود با دیگران غالباً میتوانید مشکلات خود را روشنتر ببینید.
علاوه بر این، توجه و علاقه به رفاه و خشنودی مردمان دیگری که تنها و درگیر مشکلات
هستند، میتوانید بر احساس ارزشمندی شما بیفزاید.
- به موقع از دیگران کمک بخواهید:
گرچه ممکن است این پیشنهادها بر سلامت عاطفی شما بیفزاید، اما توجه داشته باشید که
در راه خودشناسی و خودیاری محدودیتهائی هم وجود دارد. برخی مشکلات را به تنهائی
نمیتوان حل کرد. بهجز این، گرایش به خودفریبی نیز ممکن است سبب شود که ما نتوانیم
مشکل خود را بهصورت عینی ببینیم و چهبسا که ما با همه راهحلهای احتمالی یک مشکل
آشنا نباشیم.
وقتی احساس میکنید که در کار حل و فصل یک مشکل پیشرفتی ندارید، موقع آن فرا رسیده
که درصدد یاریخواهی از متخصصانی مانند روانشناس مشاوره یا بالینی، روانپزشک یا
درمانگران آموزشدیده دیگری برآئید. میل به کمک خواستن از دیگران خود نمودار پختگی
عاطفی شخص است نه نشانه ضعف او. نباید چندان دست نگه داست تا احساس درماندگی دست
دهد. معمولاً آنقدر صبر نمیکنید تا دندانهایتان لق شود و بعد به دندانپزشک مراجعه
کنید. همینطور هم بهرهگیری از خدمات روانشناختی باید مانند مراجعه به دندانپزشک
بهصورت یک عادت درآید.
کودکان تمایل به توسعه الگوهای قالبی و الگوهای رفتاری بزرگترها را دارند.
هر انسانی قوانین مربوط به تعامل اجتماعی را در مقاطع مختلف از روند زندگی و در
شرایط گونگاون فرا میگیرد. انسان با آگاهی از این قوانین و با به کارگیری آنها
قادر به کنترل تعاملات اجتماعی خود با دیگران است، دیگرانی که نسبت به او
موقعیتهای گوناگونی دارند. ممکن است آنها پیرتر و یا جوانتر و یا از نظر اجتماعی
مقام و منزلت کمتر و یا بیشتری داشته باشند و غیره (گومپرز ۱۹۸۲). این قوانین را
اولین بار ما به عنوان کودک در تعاملات خود با اولیاء و مربیان فرا میگیریم و بعد
در دوران نوجوانی آن را در تعامل خود با دوستان و همسالان، توسعه میدهیم. قوانین
مربوط به تعامل با دوستان همان قوانینی است که ما به عنوان جوان از همسالان خود فرا
میگیریم. این قوانین چیزی نیست که والدین در خانه به فرزندانشان بیاموزند به
عبارتی دیگر، سن فراگیری تعاملات اجتماعی از ۵ تا ۱۵ سالگی است، همان سنینی که
عملاً هر کدام از جنسها، عمدهی وقت خود را همجنس خود میگذراند (دختران با
دختران و پسران با پسران) و از سوی روانشناسان این دوره تحت عنوان انسجام نقشهای
جنسی و از نظر انسانشناسان به دوره فراگیری فرهنگ ویژه جنسیتی معروف است. در این
دوره اعضای هر گروه آگاهانه رفتار خاص جنسی خود را تا افراطیترین حد آن فرا
میگیرد. هر دو جنس میدانند که رفتار دخترانه چگونه است و رفتار پسرانه چه مشخصاتی
باید داشته باشد.
آنها فرهنگ ویژه جنسیتی را از همسالانشان فرا می گیرند. کودکان تمایل به توسعه
الگوهای قالبی و الگوهای رفتاری بزرگترها را دارند. به کارگیری گونههای زبانی
زنانه و مردانه نیز جزء الگوهای رفتاری محسوب میشود. هر کس که تجربه کار کردن با
کودکان دبستانی را داشته است میداند که رفتار، نحوه صحبت و بازیهای دختران و
پسران از یکدیگر متفاوت است.
● تفاوتهای رفتاری در بازی کودکان
یکی از راههایی که میتواند تفاوتهای رفتاری بین زن
و مرد را توجیه کند، مشاهده این تفاوتها در سازمان اجتماعی بازیهاست که الگوهای
تعامل اجتماعی خاص را از طرف هر دو جنس میطلبد.
در مورد تفاوت بازیها در بین کودکان دبستانی، تحقیقی توسط لاور در سال ۱۹۷۲ صورت
گرفت. او شش ویژگی در بازی کودکان را به شرح زیر مشاهده کرد.
۱) دخترها بیشتر از پسرها در محیطهای سربسته و محیط خانه بازی میکنند.
۲) پسرها تمایل به بازی در گروههای بزرگ را دارند.
۳) گروههای بازی پسران را افرادی با سنین مختلف تشکیل میدهند. به عبارت دیگر
دامنه سنی همبازیهای پسران گسترده و وسیع است.
۴) دختران در بازیهای پسرانه شرکت میکنند ولی عکس قضیه کمتر اتفاق میافتد.
۵) در بازی پسرها رقابت وجود دارد.
۶) بازی پسرها از نظر زمانی طولانیتر از بازیهای دختران است.
● دنیای دخترها
دختران در گروههای کوچک بازی میکنند و اکثر مواقع
بازیهای دو نفره را ترجیح میدهند. اعضای گروه بازی هم سن هستند. بازیهای آنها در
مکانهای سربسته و خصوصی مثل خانه صورت میگیرد. در مکانی که همبازیها باید دعوت
به بازی شوند، بازیها جنبه همکاری و تعاون دارد. فعالیتهای مربوط به بازی به هیچ
وجه جنبه رقابتی ندارد و کسی به خاطر داشتن قدرت از دیگران متمایز نمیشود .
تفاوتها بر اثر نزدیکی و میزان دوستی است. در دوستیهای آنها صمیمیت، برابری، تعهد
دوجانبه و وفاداری به یکدیگر بسیار مهم است. دوست خوب جایگاه ویژهای برای دختران
دارد. رابطه دوستی با اعضاء یک گروه جنبه انحصاری دارد. یک عده از دختران فقط با
یکدیگر دوست میباشند و صمیمیت دارند. هرم قدرت در دوستی دختران وجود ندارد و با
یکدیگر بر اساس صمیمیت متحد میشوند و در مقام مخالفت با گروه دیگر درمیآیند.
ساخت روابط اجتماعی دختران تضادمند نیست، به این معنی که دوستان با یکدیگر برابر
هستند و همه باید نسبت به یکدیگر سازگاری داشته باشند، ولی اگر این سازش و تساهل
صورت نگرفت باید منتظر تضاد و کشمکش بود. دختران نمیتوانند از قدرت اجتماعی خود
برای حل مشکل و رفع تضاد استفاده کنند چون اصولاً چنین قدرتی وجود ندارد. تحقیقات
نشان میدهد که دختران در این مواقع سعی نمیکنند تا مسأله را حل کنند و اکثر اوقات
این دوستیها به هم میخورد و جدایی پیش میآید. دختران یاد میگیرند که چگونه در
شرایطی که همه با یکدیگر برابرند با به کارگیری زبان و گفتار از عهده حل مشکلات
برآیند. اساساً دختران یاد میگیرند که با به کارگیری زبان این دو عمل را انجام
دهند.
۱) خلق رابطه صمیمانه و برابر با یکدیگر
دوستی در بین دختران بیشتر بر اساس کلام صورت میگیرد. دختران یاد میگیرند که حامی
دوست خود باشند. در ضمن قوانین مربوط به صحبت کردن و حقوق مربوط به آن را فرا
میگیرند. این حقوق عبارت است از رعایت نوبت صحبت، اجازه صحبت دادن به دیگران، و
قبول محتوای گفتاری دیگران که بر اساس آن روابط دوستی، صمیمیت و برابری شکل
میگیرد. آنها همچنین یاد میگیرند که باید با یکدیگر تعاون و همکاری داشته باشند.
به کارگیری کلماتی که در آن ضمایر و افعال همکاری نهفته است مانند «بچهها بیابند»
«ما باید»، «دخترها» نشانگر توان آنها در سازمان دادن کار گروهی است . همچنین دیده
شده است که در گروه دختران اگر کسی پیشنهادی بدهند دختران دیگر آن را قبول میکنند.
آنها میدانند که با تبادل اطلاعات و اسراسر میتوانند روابط نزدیک خود را با
دیگران حفظ کنند. تبادل افکار شخصی نه تنها بیانگر وجود رابطه صمیمانه بین دختران
است بلکه جنبه ایجاد تعهد هم دارد. گزارشاتی مبنی بر رفتار دختران وجود دارد که
میگوید:
«اکثر اوقات دختران وقت خود را به حرف زدن اختصاص میدهند و صحبتها، انعکاسگر
افکار درونی آنهاست. وفاداری یکی از ویژگیهای عمده دوستی بین دختران ۱۲ تا ۱۴ ساله
است، چون یک دوست محرم دورنیترین اسرار یک دختر است. به این ترتیب یک دوست حامل
خطرناکترین اطلاعات شخصی راجع به دوست خود است و فاش شدن راز به منزله پایان دوستی
است» (جنیش و دایسون ۱۹۸۴).
۲) انتقاد و تفسیر رفتارها و گفتارها
دختران گفتار و رفتار دختران دیگر را به نقد میکشند و مورد بحث قرار میدهند ولی
انتقاد آنها اکثر اوقات همراه با گفتار و رفتار تعارضآمیز نیست. روابط آنها با
یکدیگر بر اساس روابط رییس و مرئوس نیست چون پذیرفتن نقش ریاست باعث میشود تا
رابطه برابری بین آنها مختل شود. دختران برخورد انتقادی با کسانی دارند که
میخواهند در نقش رییس ظاهر شوند و نقش ریاست از نظر آنها فقط در هنگام مواجهه با
خواهر و برادر کوچکتر است که کاربرد دارد. دختران یاد میگیرند که چگونه بدون آنکه
نقش ریاست داشته باشند از عهده اداره کارها برآیند. به هنگام منازعات عادی،
خواستها و اعتراضات خود را از طرف جمع مطرح میکنند و به آنها جنبه شخصی و فردی
نمیدهند (جیون ۱۹۸۳). بدجنسی هنگامی رخ میدهد که دختری بر علیه دختری بسیج شود و
یا اینکه قصد پایان دادن رابطه را داشته باشد. کنار گذاشتن دیگری از جمع، یک رفتار
عادی در بین دختران است و یاد میگیرند که چگونه دختران دیگر را از جمع کنار
بگذارند و در ضمن طوری رفتار کنند که انگار این عمل بر اساس اراده و تصمیم جمع بوده
و نه بر اساس هوی و هوس شخصی. معمولاً کنار گذاشتن کسی به بهانه عدم هماهنگی او با
هنجارهای گروه قلمداد میشود. روابط اجتماعی دختران بر اساس تضاد و انتقاد ممکن است
متزلزل شود. دختران منبع و منشاء انتقاد را پنهان میکنند و معمولاً انتقادها را از
جانب فرد دیگر و یا شخص سومی مطرح میکنند.
دخترها بر اساس آنکه چه اطلاعاتی به آنها داده شده و اینکه چه اطلاعاتی از آنها
دریغ شده درجه صمیمیت دیگران با خود را میسنجند. از آنجایی که معیار سنجش صمیمیت
دختران منوط به درمیان گذاشتن اسراسر پنهانی است، دختران با تفسیر این قضیه که محرم
چه نوع اسراری هستند تشخیص میدهند درجهی صمیمیت یک دوست با او در چه حدی است و
آیا این صمیمیت واقعی است یا خیر. آنها باید بدانند که چه کسی را محرم راز خود کنند
چه چیزی را به عنوان اسرار مطرح کنند و تا چه حدی با کسی پیش بروند. برای موفقیت
اجتماعی، دانستن صحیح این روابط و قواعد بسیار ضروری است اگر نگوییم که راز بقا در
اجتماع وابسته به این اصول است.
● دنیای پسرها
بازی پسرها در گروههای بزرگتر و بر اساس هرم سلسله
مراتبی انجام میگیرد. منزلت نسبی دراین هرم سلسله مراتبی همیشه متغیر، مهمترین
دستاورد پسرها در تعاملاتشان با یکدیگر است. پسرهایی که منزلت غالب در گروه را
ندارند به ندرت ممکن است به بازی گرفته نشوند ولی، منزلت سخیف آنها در گروه به نحوی
دیگر به آنها گوشزد میشود. از آنجایی که هرم سلسله مراتب بنابر شرایط و زمان همیشه
در حال تغییر است، هر پسری این فرصت را دارد تا شانس خود را آزمایش کند و از این
هرم صعود کند و یا در بعضی مواقع سقوط کرده و شکست را بپذیرد. در دنیای پسران گفتار
دارای سه نقش اساسی است (ساکس و جفرسون ۱۹۷۴).
۱) استفاده از گفتار برای بیان موضع غالب در گروه
در اردوگاه پسران دیده شده که آنها با به کارگیری نحوه خاصی از گفتار قادر به نشان
دادن تسلط خود در گروه هستند. این نوع گفتار را میتوان در پنج دسته زیر معرفی کرد.
الف) دستور دادن به دیگران مثل «پاشو»، «اینو به من بده»، «تو برو اونجا» و غیره .
ب) دادن القاب مضحک به دیگران و مخاطب قراردادن دیگران با این القاب از قبیل «کله
پوک»، «خنگه»، «خیکی» و غیره.
ج) تهدیدهای شفاهی و یا استفاده از جملاتی که نشانگر قدرت است مانند:
«اگه خفه نشی خودم خفهات میکنم» و غیره .
د) تشبث و یا مقاومت در قبول دستور.
ه) نشان دادن اهمیت و سابقه در امری. مثلاً «دهنت بوی شیر میده».
قابل توجه است که بدانیم قدرت پسرها در جمع در نحوهی به کارگیری صحیح، و به جای
مراتب مذکور است. هر چقدر مهارت در به کارگیری این اصول صحیحتر و مناسبتر باشد
احتمال ریاست گروه و قلدری و گردن کشی که نهایت درجه ریاست است بیشتر میشود. به
عبارت دیگر موفقیت اجتماعی پسران نه تنها بستگی به دانستن صرف این جملات و واژگان
است بلکه وابسته به نحوهی استفاده صحیح از آنهاست. پسران باید بدانند که در چه
مواقعی از چه جملهای استفاده کنند و در چه مواقعی ساکت باشند. یک رئیس موفق با به
کارگیری گفتار مناسب رقبا را سرکوب میکند و با ضرب شصت نشان دادن به گروه حفظ
موقعیت میکند و گاه گداری با تذکر موقعیت پست آنها، یادآوری میکند که رییس کیست.
او از عتاب و خطاب بیهوده دوری میجوید و به این ترتیب احترام پسرانی را هم که قدرت
او را ندارند جلب میکند.
۲) جلب و حفظ گروه با استفاده از واژگان صحیح در گفتار
دومین جنبهی جامعهشناسی زبان در تعامل دوستانه در بین پسران، استفاده از واژگان
برای حفظ و نگهداری و جلب همگروهان است. قصه سرایی، لطیفه گویی و دیگر
عملیاتگفتاری جنبههایی عادی در تعامل اجتماعی پسران است. قصهسرایی و یا تعریف یک
داستان برای راوی داستان کاری است بسیار پرزحمت چون او باید در تمام مراحل
قصهگویی، تحمل و کنترل اتفاقاتی را که در دوروبرش میافتد داشته باشد. این اتفاقات
شامل مسخره بازیهای بچههای دیگر، ادا و اصول درآوردن آنها، سؤالات جور وا جور که
همراه با به مضحکه کشاندن وضعیت است میباشد. در این شرایط باید قبول کرد که به
نتیجه رسانیدن داستان کاری است بسیار دشوار چون روای داستان بایدل بداند چگونه از
پس این همه مزاحمتها در بیاید و در ضمن شنوندگان خود را نیز از دست بدهند و حرف
خود را نیز به انجام برساند. تعریف لطیفه نیز بسیار مشکل است چون ممکن است کسی
نخندد و یا لطیفه را آنطور که باید و شاید تحول نگیرد ولی گوینده لطیفه باید یاد
بگیرد که در خلال صحبت خود حال و هوای شنوندگان را نیز ارزیابی کند تا بر اساس آن
لطیفه را به انجام رساند(ساکس ۱۹۷۴).
۳) تأکید بر موجودیت خود هنگامی که دیگران میدان دار گروه هستند
پسرها در تعاملات خود با دیگر پسران یاد میگیرند که چگونه به عنوان شنوندگان
داستان و یا لطیفه عمل کنند. پسرها چه به عنوان شنوندگان و چه به عنوان راوی داستان
باید یاد بگیرند تا بر عقاید خود پافشاری کنند و مهر تأکید بر گفتههای خود
بگذارند. به نظر میرسد که عکسالعمل پسرها به داستانهای دیگران توأم با چالش و
اظهارات گوناگون است. این عکسالعمل برای قطع سخن طرف گفت و گو و یا عرض کردن موضوع
گفت و گو نیست، بلکه برای تأکید خود در جمع حضار و بر جسته کردن موقعیت خویش در جمع
است .
روان شناسی کودک (Child Psychology)
نگاه اجمالی
بدون شک یکی از مهمترین و موثرترین دوران زندگی آدمی دوران کودکی است. دورانی که در
آن شخصیت (Personality) فرد پایهریزی شده و شکل میگیرد. امروزه این حقیقت
انکارناپذیر به اثبات رسیده است که کودکان در سنین پایین (طفولیت) فقط به توجه و
مراقبت جسمانی نیاز ندارند، بلکه این توجه باید همه ابعاد وجودی آنها شامل رشد
اجتماعی ، عاطفی ، شخصیتی و هوشی را دربر گیرد. این ابعاد عوامل تعیین کننده و
اساسی یک انسان هستند که از دوران کودکی پایهگذاری و شکل میگیرند.
اهمیت روان شناسی کودک
روان شناسی کودک اهمیت خود را از کودک میگیرد، چرا
که دوران کودکی انسان اهمیت فوقالعادهای دارد. شاید نگاهی به دوران کودکی انسان و
توانائیهای نوزاد انسان در مقایسه با سایر موجودات اهمیت این دوران را آشکارتر
سازد. نوزاد انسان در میان سایر موجودات عالم طولانیترین زمان را نیاز دارد که
قابلیتها و توانائیهای خود را پرورش و آشکار سازد. در واقع انسان حدود 18 سال اول
زندگی خود را در حال رشد و تکامل در ابعاد مختلف است و این زمان طولانی و با
اهمیتی در زندگی انسان است.
از طرف دیگر ، نوزاد انسان با کمترین تواناییها و امکانات (نظیر بازتابها) به دنیا
میآید و به مراقبت زیاد و شدیدی نسبت به سایر موجودات نیاز دارد (برای مثال در نظر
بگیرید که چگونه گوساله گاو پس از به دنیا آمدن روی پای خود میایستد، ولی نوزاد
انسان حتی نمیتواند سر خود را راست نگه دارد). ابن مراقبت توسط پدر و مادر در وهله
اول و توسط اطرافیان و جامعه در وهله دوم اعمال میشود، ولی این مراقبت بدون آگاهی
، دانش و آموزش شیوههای فرزندپروری صحیح امکان ندارد و اهمیت روان شناسی کودک نیز
از این دو موضوع (زمان طولانی رشد کودکی و شیوههای صحیح فرزندپروری) ناشی میشود.
اهداف روان شناسی کودک
روان شناسی کودک به عنوان یکی از زیرمجموعههای
«روان شناسی رشد» با هدف نگاه دقیق و علمی به کودک و نیازهای او و یافتن شیوههای
صحیح پرورشی و آموزشی کودک از اولین سالهای تاسیس روان شناسی علمی مورد توجه بوده
است. (البته موضوع کودک و مسائل مربوط به او همیشه مورد توجه بوده است). در طول این
سالها روان شناسان زیادی نظیر ژان پیاژه (Jean Piaget) ، استانلی هال (Stanley
Hall) به مطالعه و تحقیق در مورد جنبههای مختلف رشد کودک پرداختهاند.
موضوعات مورد مطالعه در روان شناسی کودک
مطالعه در مورد جنبههای مختلف رشد کودک
رشد یک فرایند چند بعدی است. این رشد شامل رشد جسمی ، رشد زبانی ، رشد عاطفی ، رشد
شناختی (Cognitive Development) ، رشد اجتماعی ، رشد اخلاقی و رشد شخصیتی است و
توجه به مطالعه در مورد تمام این جنبهها یکی از اهداف روان شناسی رشد است. اهمیت
این توجه به تمام ابعاد رشدی باعث آگاهی و شناختی متعادل و چندبعدی در مورد کودک
میشود و والدین و سایر افراد مرتبط با کودک را در درک و رفتار صحیح با کودک یاری
مینماید.
مطالعه در مورد نیازهای کودک در سنین مختلف
کودکان دارای نیازهای (Needs) متعددی هستند و در سنین
مختلف یکی یا چند مورد از این نیازها در مقایسه با سایر نیاز در اولویت میباشد.
برای مثال ، در مرحله نوزادی (صفر تا دو سالگی) نیازهای جسمانی در اولویت قرار
دارد. در حالیکه در دوران نوجوانی (سنین بعد از 12 سالگی) نیاز به استقلال فردی در
اولویت میباشد.
مطالعه در مورد شیوههای صحیح فرزندپروری
شیوههای صحیح فرزندپروری ، نحوه تعامل و روابط
مناسب با فرزندان از مهمترین موضوعات برای روان شناسان کودک میباشد. بیشتر پدر و
مادرها فرزندپروری را کاری ساده تلقی میکنند و بر این باور هستند که هر کسی
میتواند از عهده این امر برآید. (البته این دیدگاه بیشتر در والدین بدون فرزند
دیده میشود) اما فرزندپروری نیاز به آگاهی و آشنایی با نحوه عملکرد و اصول آن
دارد و تحقیقات حوزه روان شناسی کودک اصول و روشهای متعددی را متناسب با سنین مختلف
یافته است.
مطالعه در مورد مقابله با برخی مشکلات رفتاری _ روانی
دوران کودکی
کودکان نیز همچون بزرگسالان دچار آشفتگیهای روانی _
رفتاری میشوند و این مسئله باعث تحقیقات و مطالعات دامنهداری در زمینه انواع این
آشفتگیها و تفاوت آنها با آشفتگیهای رفتاری _ روانی بزرگسالان و همچنین شیوههای
درمانی این آشفتگیها شده است. برخی ار این مشکلات و آشفتگیهای رفتاری _ روانی
کودکان عبارتند از: اتیسم (Otism) ، اختلالات یادگیری ، اختلالات توجه ، اختلالات
دفعی ، ناخن جویدن و ... .
دسترسی به
قسمت مشاوره
1
2
3
4
5
6
7
8
9
10
11
12 13
14
15
16 17
18
19
20.......next